`

تذهیب!

 

اوقاتی که دوستم نمیاد، اینجا میشه زاویه نگاه من توی محل کارم 

عکسو دیروز گرفتم 

همیشه دفتر انقدرام تمیز نیست، روی میزا پر از پالت رنگ و قلمو و لیوان چای و اون رو به رو روی مبلا، پر از مقوا ماکتیه که روشون خط پرس شده و کاغذای پوستی طرحاییه که قراره اجرا بشن.

 

 

توی این صدف، مرکب مشکیه که راحت‌تر بشه رنگو باز کرد و حملشم آسونتر باشه

چون گره‌چینی اجرا میکنم صدف مرکب باید توی دستم باشه 

 

اینم نمونه‌های اجرا شده از گره‌چینی

👇🏻

 

۷ نظر

لطفا ناشناس دنبال نکنید. مرسی اه

اصن حس خوبی نمیگیرم ازینکه بفهمم یه نفر ناشناس دنبالم می‌کنه 

مثلا چی میشه مخاطبت بدونه داری میخونیش؟

 

اگه نوشته‌هاش جالبه برات خب درست درمون دنبال کن 

اگرم فقط میخوای سر از کارش در بیاری، بنظرم قشنگ نیست

 

یادمه همون سالام این مسئله اذیتم میکرد.

ماتریکس

«زیبا صدایم کن» که نرگس جان معرفی کرد توی روبیکا با پرداخت هزینه ممکنه گویا هنوز رو پرده‌ست که پخش عمومی نداره، چنتا معرفی دیگه‌م بود که یا دیده بودم یا خیلی قدیمی بود و خب درون مایه اکثرشون واضحه برام

و ضمن اینکه توضیحات چنتایی رو هم که خوندم چنگی به دل نزد

 

پس زنگ زدم به خانم ف و چون میدونم فیلمای خوب میبینه ازش راهنمایی خواستم و ماتریکسو معرفی کردن.

قبلا دیده بودم اما فهمش برام سخت بود 

الانم که قسمت اولشو دیدم بازم برام سخت بود 

قرار شد بشینم ببینم و فردا در موردش با هم گفتگو کنیم. : )

 

 

از «ماتریکس»

+مورفیوس: این دنیا پرده‌ای شده روی چشمات تا نتونی حقیقت رو ببینی.

کدوم حقیقت؟ که تو یه برده‌ای. مثل دیگران در اسارت به دنیا آمدی.

 

 

اگه فیلمشو دیدین نظراتتون و چیزی که ازش دریافت کردینو بهم بگین : )

اگرم ندیدین ولی اطلاعاتی ازش دارین بازم ممنون میشم با منم در میون بذارین. : ))

۴ نظر

بچه‌ها یه فیلم خوب و لطیف معرفی کنین ببینم

که البته بشه توی روبیکا پیداش کنم.

 

وقتایی که میشینم پشت میز و دست به قلمو و رنگ میشم میخوام که ذهنم درگیر نباشه 

ویسای اساتید توسعه فردی و موفقیت رو گوش میدم 

ولی الان دلم میخواد فیلم ببینم 

سریال نباشه لطفا 

 

ببینم چه میکنید 😁

۵ نظر

گذر از رنج‌ها :دی

آخرین پستی که گذاشته بودم داشتم از وضع موجود و بیماری کرونا مینالیدم 

۱۷ مهر ۹۹

خیلی چیزا تغییر کرده، دیگه میشه گفت اثری از اون بیماری باقی نمونده جز اسم منحوسش 

که قبلا سرماخوردگیای شدیدو میگفتن آنفولانزا ولی الان دکتره سریع یه کلمه رو بکار میبره «کرونا» 

 

چند سال دیگم احتمالا موجودات فضایی میان روی زمین و اگه وبلاگی مونده باشه میام و میگم تاریخ فلان داشتیم از گرونیا و اغتشاشات و درگیریا میگفتیم

خیلی چیزا تغییر کرده...

۰ نظر

بعد از مدت‌ها، نوشتن.

تو این چند سالی که از اینجا غافل بودم خیلی از دوستان محبت داشتن و با کلمات محبت آمیز و گاها با مشت و لگد قصد داشتن منه سراپا تقصیر رو به راه راست و درست وبلاگ‌نویسی هدایت کنن و خب نمیدونم چرا هیچ کدوم افاقه نکرد و تاثیر نداشت. 

+ اوه شماره مطلبو زده ۱۰۰۹!!!!!!! خیلیه‌هااااا! 

برگردیم به ادامه حرفم

خلاصه کلام

چون نتو قطع کردن و پیامکم نمیشه داد،

تنها جایی که میتونستم و دلم میخواست حداقل ارتباطی با بچه‌ها داشته باشم همینجا بود 

امید که بقیه هم برگردن و کم کم ستاره‌های روشنشونو ببینم.

 

تو این چند سال 

خیلی اتفاقا افتاد 

خیلی پستی بلندیایی رو به کمک خدا و کله‌خری خودم گذروندم و تجربه کردم چه خوب چه بد.

یه مطلبی رو از مطالب قدیمی میخوندم کااااملااا اتفاقی اما متوجه نشدم چرا اون جمله رو نوشته بودم خیلی مرموز بود برام. با خودم گفتم کاش میشد خودسانسوری نمیکردم. شفاف میگفتم حداقل مثل الباقی کلمات و جملات اون پست میفهمیدمش.

 

 

از خودم بگم که بمونه.

مربی آموزش ریاضیات ذهنی بودم و خب شاگردام از سال ۹۹ بیشتر شدن و تجربه‌م هم بیشتر شده هم در مورد برخورد با بچه‌ها و شاگردام و هم والدینشون‌. اینکه اگه خوبه بگی. اگه بد و کنده بازم بگی اما وقیح نباشی، رک نگی بچه‌ت نمیفهمه. نه. تو لفافه بگی نفهمه 🤭 (مزاح) یاد گرفتم بگم فرزندت با آموزشای من نتونسته ارتباط بگیره، ایراد کار از من بود که نتونستم جذبش کنم و فلان. نه اینکه بخوام والدین شاگرد رو مثل بادکنک پر کنمااا نههههه. نمیخوام خانواده ناامید بشن ازینکه شاید فرزندشون استعداد نداره و نمیتونه یاد بگیره. مگه خودم اینجوری نبودم. من از ریاضی متنفر بودم چرا؟؟ چون از معلمم بدم میومد. اما با استاد بیات، ریاضی شیرین شد برام.

بگذریم. خلاصه رشد کردم. بزرگ شدم 🤪

 

هنر؟؟

اوم جونم براتون بگه که 

همون سالا تازه تذهیبو شروع کرده بودم اونم با آموزش رایگانی که توی حرم برگزار میشد. کم کم به پیشنهاد استادم با استاد قزی نازنین تذهیبو ادامه دادم و بعد با هنر نگارگری و گل و مرغ آشنا شدم و با استاد اسفیدانی گل و مرغ رو تموم کردم. چنتا نمایشگاه داخلی شرکت کردم و مثل پژمان جمشیدی که پز تک گل ملی‌شو می‌داد، منم یه نمایشگاه خارجی شرکت کردم و یکی از بچه‌هامو فروختم. و دیگه اینکه توی یه دفتری مشغول به کار شدم که مرتبط با هنره و فضای بشدت فان و آرومی داره. هم کارفرما و هم همکارم جزو بهترین دوستام شدن(البته بجز شماها🙃 خوب ماستمالی کردم یا نه؟😁😅)

 

++ این روزا سعی میکنم کمتر خبر گوش بدم. قبلشم خیلی پیگیر خبرگزاریا نبودم ولی تو این مدت همه جا حرف از اغتشاشات اخیره( خواستم بنویسم اتفاقات، بعد گفتم اگه بودم و چند سال بعد دوباره سری به مطالب قدیمی زدم، وقتی این پستو باز کردم نگم اتفاقات؟؟؟ چه اتفاقی؟ کدوم اتفاق؟!) تو اتوبوس، مترو، در و همسایه و حتا اسنپ. یبار با یه راننده‌ای سر صحبت باز شد و داشت آمار کشته‌ها رو میداد همون شنبه یا یکشنبه بود (اینجام پرانتز باز کنم که درگیریا از پنجشنبه هفته قبلش شروع شده بود) که بعد از یکم همصحبتی با راننده، برگشت بهم گفت خانوم شما چقدر دل نازکی! راست میگه. راست میگفت. خیلی دل نازکم قلبم ریش میشه وقتی آمار و تصاویر کشته‌ شده‌ها رو میبینم مهم نیست کدوم طرف باشی. انسانم. مرگ غم‌انگیزه‌ حالا شما بیا و آیه بیار که حق با فلانیه و بهمانیه‌. نمیره. تو کتم نمیره. قبول نمیکنم که انقدر راحت بگی حقشون بوده یا نبوده.

 

هر روز که میگذره بیشتر به این جمله ایمان میارم که

«سیاست بی پدر و مادره» 

 

 

+++ تو خوب باش حتا اگه همه دنیا جمع بشن و حالتو بد کنن. حتا اگه همه دنیا نخوان و نذارن لبخند بزنی و شاد باشی.

شعاره؟ بذار باشه. تهش همینه. میگی نه برعکسشو انجام بده ببین کی ضرر میکنه

اول به خودم میگم.

تامام  : )

 

 

۵ نظر
درباره من
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان