`

بعد از مدت‌ها، نوشتن.

تو این چند سالی که از اینجا غافل بودم خیلی از دوستان محبت داشتن و با کلمات محبت آمیز و گاها با مشت و لگد قصد داشتن منه سراپا تقصیر رو به راه راست و درست وبلاگ‌نویسی هدایت کنن و خب نمیدونم چرا هیچ کدوم افاقه نکرد و تاثیر نداشت. 

+ اوه شماره مطلبو زده ۱۰۰۹!!!!!!! خیلیه‌هااااا! 

برگردیم به ادامه حرفم

خلاصه کلام

چون نتو قطع کردن و پیامکم نمیشه داد،

تنها جایی که میتونستم و دلم میخواست حداقل ارتباطی با بچه‌ها داشته باشم همینجا بود 

امید که بقیه هم برگردن و کم کم ستاره‌های روشنشونو ببینم.

 

تو این چند سال 

خیلی اتفاقا افتاد 

خیلی پستی بلندیایی رو به کمک خدا و کله‌خری خودم گذروندم و تجربه کردم چه خوب چه بد.

یه مطلبی رو از مطالب قدیمی میخوندم کااااملااا اتفاقی اما متوجه نشدم چرا اون جمله رو نوشته بودم خیلی مرموز بود برام. با خودم گفتم کاش میشد خودسانسوری نمیکردم. شفاف میگفتم حداقل مثل الباقی کلمات و جملات اون پست میفهمیدمش.

 

 

از خودم بگم که بمونه.

مربی آموزش ریاضیات ذهنی بودم و خب شاگردام از سال ۹۹ بیشتر شدن و تجربه‌م هم بیشتر شده هم در مورد برخورد با بچه‌ها و شاگردام و هم والدینشون‌. اینکه اگه خوبه بگی. اگه بد و کنده بازم بگی اما وقیح نباشی، رک نگی بچه‌ت نمیفهمه. نه. تو لفافه بگی نفهمه 🤭 (مزاح) یاد گرفتم بگم فرزندت با آموزشای من نتونسته ارتباط بگیره، ایراد کار از من بود که نتونستم جذبش کنم و فلان. نه اینکه بخوام والدین شاگرد رو مثل بادکنک پر کنمااا نههههه. نمیخوام خانواده ناامید بشن ازینکه شاید فرزندشون استعداد نداره و نمیتونه یاد بگیره. مگه خودم اینجوری نبودم. من از ریاضی متنفر بودم چرا؟؟ چون از معلمم بدم میومد. اما با استاد بیات، ریاضی شیرین شد برام.

بگذریم. خلاصه رشد کردم. بزرگ شدم 🤪

 

هنر؟؟

اوم جونم براتون بگه که 

همون سالا تازه تذهیبو شروع کرده بودم اونم با آموزش رایگانی که توی حرم برگزار میشد. کم کم به پیشنهاد استادم با استاد قزی نازنین تذهیبو ادامه دادم و بعد با هنر نگارگری و گل و مرغ آشنا شدم و با استاد اسفیدانی گل و مرغ رو تموم کردم. چنتا نمایشگاه داخلی شرکت کردم و مثل پژمان جمشیدی که پز تک گل ملی‌شو می‌داد، منم یه نمایشگاه خارجی شرکت کردم و یکی از بچه‌هامو فروختم. و دیگه اینکه توی یه دفتری مشغول به کار شدم که مرتبط با هنره و فضای بشدت فان و آرومی داره. هم کارفرما و هم همکارم جزو بهترین دوستام شدن(البته بجز شماها🙃 خوب ماستمالی کردم یا نه؟😁😅)

 

++ این روزا سعی میکنم کمتر خبر گوش بدم. قبلشم خیلی پیگیر خبرگزاریا نبودم ولی تو این مدت همه جا حرف از اغتشاشات اخیره( خواستم بنویسم اتفاقات، بعد گفتم اگه بودم و چند سال بعد دوباره سری به مطالب قدیمی زدم، وقتی این پستو باز کردم نگم اتفاقات؟؟؟ چه اتفاقی؟ کدوم اتفاق؟!) تو اتوبوس، مترو، در و همسایه و حتا اسنپ. یبار با یه راننده‌ای سر صحبت باز شد و داشت آمار کشته‌ها رو میداد همون شنبه یا یکشنبه بود (اینجام پرانتز باز کنم که درگیریا از پنجشنبه هفته قبلش شروع شده بود) که بعد از یکم همصحبتی با راننده، برگشت بهم گفت خانوم شما چقدر دل نازکی! راست میگه. راست میگفت. خیلی دل نازکم قلبم ریش میشه وقتی آمار و تصاویر کشته‌ شده‌ها رو میبینم مهم نیست کدوم طرف باشی. انسانم. مرگ غم‌انگیزه‌ حالا شما بیا و آیه بیار که حق با فلانیه و بهمانیه‌. نمیره. تو کتم نمیره. قبول نمیکنم که انقدر راحت بگی حقشون بوده یا نبوده.

 

هر روز که میگذره بیشتر به این جمله ایمان میارم که

«سیاست بی پدر و مادره» 

 

 

+++ تو خوب باش حتا اگه همه دنیا جمع بشن و حالتو بد کنن. حتا اگه همه دنیا نخوان و نذارن لبخند بزنی و شاد باشی.

شعاره؟ بذار باشه. تهش همینه. میگی نه برعکسشو انجام بده ببین کی ضرر میکنه

اول به خودم میگم.

تامام  : )

 

 

۵ نظر

فعلا اینو ببینید تا مفصل براتون توضیح بدم : )

 

غرض از پست قبل این بود که

طرحی که سه ماه فکر و ذهنمو مشغول کرده بود و دو ماه متوالی

زمان براش گذاشتم

بحول و قوه الهی دیشب تموم شد

دست و جیغ و هوراااااااااا 😅

 

امروز رفته بودم دارالقرآن (کلاس) 

تا هم رنگ سه چهارتا گلی که مونده بود رو بهمراه استادم

تعیین کنم و بعد رنگ بزنم و هم،

کارو یکجا تحویل بدم و خِلاص 😊

 

همه چی عالی

همه چی درست و بجا و همه راضی

وقتی استادم گفت "خسته نباشی عزیزم"

انگار یه وزنه سنگین رو از روی دوشم برداشته باشه تا بتونم

دوباره قد راست کنم، یه حس سبکی داشتم

 

خداروشکر که راضی بود از نتیجه 😇

 

اینم میز کارم.. البته میز کار استادم😄

که یکی دو ساعتی پشتش نشسته بودم و گلامو رنگ میزدم.

اون صندلی فلزی هم واسه این بود که دیگه مقوا رو نچرخونم و راحت برم اون سمت میز بشینم 😅

 

 

+ جای مقوام کنار دیواری که همیشه بهش تکیه میدادم، خالیه. خیلی تو ذوق میزنه ولی هر بار نگام بهش میفته یه نفس عمیق می کشم و خدا رو بابت عنایتی که بهم داشته شکر می کنم.

۱۵ نظر

خواب، خوراک، کتاب (نه نه نه.. اشتباه نکنید) خواب، خوراک، تکمیل کردن طرح استاد ح -_-

 

خیلی دور از انتظار بود برام که وقتی مشغولم یهو بابا بیاد و بگه "خیلی قشنگ شده.. ولی خیلی زحمت داره.. تمومش کن بده عکس بگیرم بذارم پروفایلم" : )

 

مایی که یکبار سر همین طرح، با هم جر و بحث کردیم، حالا چند دقیقه ای میشینیم رو به روی طرحی که کشیدم و در مورد نحوه رنگ کردنش و ریز بودن و اذیت شدنم، بحث و گفت و گو می کنیم : ))

 

بابایی که مخالف صد در صدی هنرم بود، حالا جوری شده که پیشنهاد کمک میده و میگه منم از رنگ کردن اینا سرم میشه هااا ... ^_^

 

 

+ گفته بودم تایم کلاسامون از بعدازظهر ها به صبح ها و از رواق حضرت زهرا، به دارالقرآن تغییر کرده و عوض شده؟؟ فکر کنم نگفتم!

 

++ گفته بودم از سال جدید تحصیلی دیگه مهد سابق کار نمی کنم و یه جایی نزدیک به خونمون مشغول میشم؟؟ اینم فکر کنم نگفتم!! 

یادم باشه جریانشو تعریف کنم.. یعنی جریان هاااااا --___-- 

 

نگفته ها زیاده.. نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم. یه جورایی دلزده شدم از بلاگ

با این حال.. 

منتظر اون اتفاقات حال خوب کنم... شدییییید : ))

 

۳ نظر

سهم امروز

 

از صبح که بیدار شدم یه بند نشستم پای طرح استاد ح و همینطور با قلموی سه صفر فقط دورگیری می کردم و گاهیم بلند میشدم و یه چرخی تو خونه میزدم و چای واسه خودم و بابا می ریختم و با هم مداحی گوش می کردیم. (فیلم هم گوش می کردم البته :| )

 

بدنم کم آورده. تا می ایستم پاهام درد می گیره یا خواب میره و واسه چند دقیقه فلجم میکنه و باید مثل مترسک سیخ بایستم و صبر کنم تا بحرکت در بیاد.

 

وقتی یسنا میاد خونه مون تمام تنم میلرزه : ))) می ترسم ازینکه این وروجک ظرف آبمو چپه کنه یا اینکه پالتمو دست بزنه و رنگم بریزه روی کار و واویلا :/ با کلی اولتیماتوم، وعده و وعید دادن بهش برای یک ساعتی رامش می کنم تا دست نزنه و کلا نزدیکم نیاد ولی خب چه کنم که مثل همه بچه های دیگه سرتقه : )))  

یه پالت تمیز و خالی بهش دادم و با یکی از مهره های هزار سازش تریپ نقاش باشی به خودش گرفته.. هر بار میاد خونمون بحث من و این وروجک اینه که چرا آبرنگتو نمیاری :|| باید ادب بشه تا وسیله هاشو بیاره : )) 

 

تقریبا دورگیری کارم به رو اتمامه.. خدایا شکرت

 

+ التماس دعا

۶ نظر

و... سرانجام

 

هفته پیش اطلاع دادن که قراره آستان قدس بمناسبت اعیاد قربان و غدیر نمایشگاهی برگزار کنه و از هنرجوهای رشته های هنری خودش تقدیر به عمل بیاره و ضمنا کارها داوری بشه.

 

از بین ۴-۵ اثر انتخابی رشته تذهیب، شمسه من مقام اول رو کسب کرد.

 

 

و در یک اقدام غیر قابل باور و حتی ( → جناب آبی) چند ساعتی هنگ کننده، طرحای برگزیده به صاحبان اثر برگشت داده نشد و برای تزیین دیوارهای دارالقران، استفاده خواهد شد.. (یه چیزی تو مایه های توفیق اجباری... هیچ فکرشم نمی کردم طرح اولم، لیاقت تزیین بخشی از دیوارهای حرم رو داشته باشه...)

 

+ نمایی از طرح من (قاب وسط) و طرح دوستم که کلاسامون توی یه روز برگزار میشد 😍

[قاب] شمسه سمت چپ

 

+ و این هم جایزه م👇

 

۱- به اساتیدمون همراه با هدایاشون، لوح دست نویس استادِ خوش نویسی آستان قدس اهدا شد.. خیلی دوست داشتم منم یه دونه از اونا میداشتم [مشخصه کم توقعم نه؟ میدونم : )) ] 

 

۲- انتهای مراسم خبر رسید که کلاسای رواق حضرت زهرا کلا تعطیل شد :( خوشی یک ساعت پیشو از دماغمون در آوردن :( گفتن ازین به بعد توی همین دارالقرآن برگزار میشه! حالا مکانش بد نیست.. بدی ماجرا اینه که هی داریم پاس کاری میشیم و کلا بوهای خوبی نمیاد.. رسما کلاسای هنری آستان قدس تعطیل نشه خوبه :(( اون از پروسه نامه نگاری استاد با اداره آستان قدس که خواسته بود واسه هنرجوهای تذهیب کارت شناسایی صادر بشه که موقع بازرسی اگر وسیله ای همراهمون بود، اذیتمون نکنن (که همچنان بی نتیجه مونده :/ ) اینم از بستن رواق به روی هنرجوهایی که خود آستان قدس متولی و ایجاد کننده کلاس های هنری بوده و عملا داره کار خودشو زیر سوال میبره.. والا..

 

۳- اونطور که استاد می گفتن، دیگه کلاسامون میره سمت صبح و باید صبحا بریم حرم. اولین کلمه ای که به ذهن و بعد به زبونم اومد "ای وای" بود! 

با خودم گفتم مهد رو چیکار کنم؟! -_- یه ماه دیگه تا آغاز سال تحصیلی جدید مونده :| 

 

دعامون کنید.

 

۱۸ نظر

جنون عشق تو می کشد مراااا


دو سه ساعت تمام مشغول طرح زدن بودم. هی مقوا رو می چرخوندم و طرحی که کشیدم رو از زاویه دیگه ای می دیدم.. گاها می ایستادم و از بالا کارمو نگاه می کردم ببینم همه چیز با هم همخوانی دارن؟ اسپیرال هام(گردش ها) بصورت دایره است یا منحنی شده، خلاصه درگیر کاری لذت بخش بودم. یه جاهایی خودم احساس می کردم که انقدر روی کارم تمرکز دارم که ناخواسته چهره جدی به خودم گرفتم و یه گرهی هم وسط پیشونی م افتاده ولی خب بعد یه لبخند جاشو می گرفت و دوباره مشغول میشدم.


استاد می گفتن به احتمال ۹۹% کارتو حلکاری می کنی (یک روش رنگ آمیزی تذهیب که تنها با یک نوع رنگ به صورت خیییلی شل و روان انجام میشه) دیگه مثل طرح شمسه خودم رنگی کار نمی کنم.

حالا...

+ برای دیدن تصویر در اندازه واقعی، بر روی آن کلیک کنید.


حالا با این تزییناتی که توی ساقه ها و برگها کشیدم، موندم حلکاری روشون جواب میده یا نه؟ :|| این مدل برگی که ساقه از وسطش عبور می کنه رو خیلی دوست دارم *_* ازین مدل برگ زیاد کشیدم : ))))‌

امیدوارم نگن پاکش کن که پاک کردن همانا و ساده شدن طرحم همان :|



+ یحتمل فکر می کردید پستی عاشقانه منتشر شده : ) ولی خب مجنون پیچ و تابای تذهیبم ^_-

۲۰ نظر

از تذهیب تا عروسی و نامزدی و کلا خبر خوش :دی


دیروز با اینکه حوالی ساعت چهار حرم بودم، ولی استاد بر خلاف روزهای قبل که ساعت سه میومدن، ساعت پنج اومدن! و تا وقتی که طرحمو ندیدن با لبی گشاده و خندان من و الباقی رو نگاه می کردن

آما...

اما امان از وقتی که یک به یک طرحامونو که روی میز باز کرده بودیم، نگاه کردن، لبخند از روی لبشون ماسید و زل زدن تو چشای سه تایی مون و گفتن "شما معنی سفارشی بودن کارو متوجه نیستین؟" 

هیچ کدوممون کار خاصی انجام نداده بودیم

بدتر از بقیه من بودم

فقط دور خطوط خوشنویسی رو ابرک کشیده بودم و کتیبه هفته پیشم آماده بود و تمام :/ 


استاد ح (صاحب طرحای خوشنویسی) دیروز زهرا رو توی دارالقرآن میبینه و میپرسه کارا در چه حالن؟ زهرام میگه بچه ها مشغولن( این در حالیه که خودشم مثل من و مریم و سمیه طرحای استاد زیر دستشه و کاری از پیش نبرده! : )))))  ) با این وجود استادم میگه کارا رو واسه هفته آتی می خوام! حالا ما چه کاره ایم و چه کردیم؟؟ هییییچ.. حتا طرحمونو نکشیدیم چه برسه به منتقل کردنش روی زمینه اصلی و بعدم رنگ...


+ شب جمعه یه عروسی شمالی دعوت شدیم.

برادر زن عموم

بابا میگه تقریبا همه فامیلای زنعمو از شمال پاشدن واسه مراسم ختم بی بی اومدن.. راه واسه اونا دور نبوده که واسه ما دور باشه؟؟ میگه میریم اگه مشکلی پیش نیاد! دیشب به شوخی بهم میگفت تو که نمیای نه؟؟؟ سفارش زیر دستته؟ 

میگم آره خب ولی نمیشه از شمال، اونم عروسی بگذرم.


++ مراسم بله برون دختر عموی ۱۶! ساله م همون شب برگزار میشد که با نبود بابا و خان عمو عقب افتاد.. دور، دورِ دهه هشتادیاست فکر کنم : )


از زن عمو می پرسم فائزه ملاکاشو گفت؟ اصن چند جلسه صحبت کردن؟؟ فکر می کنید چی گفت در جوابم؟؟؟

میگه فقط بیست دقیقه با هم خلوت کردن.

:|

!!! بیست دقیقه؟؟؟؟ لابد کافی بوده دیگه! چه میدونم!!!!!!

۱۰ نظر

اولین کار سفارشی من.. (گام به گام)


حالا که دل مشغولیام کمتر شده با خیال آسوده و فکر باز تری

می تونم روی کارم تمرکز کنم


یک کار ۷۰×۱۰۰

اعتراف می کنم برای اولین سفارش یکم برام سنگینه

ولی خب توفیقی بس اجباری بود

یعنی در انتخابش من و چند نفر از بچه های کلاس نقشی نداشتیم

 و استادمون خواستن روی این طرح های خوشنویسی

طرح بزنیم



+ تصویر گوشه وبم، تکمله طرح خودمه

دیگه پست مجزا براش در نظر نگرفتم


طرحی که میبینید اسمش "شمسه"ست

شمسه از شمس یعنی خورشید میاد

و اون خطوط اطرافش در واقع همون تشعشعای خورشیدن

که در هنر تذهیب بهش "شرفه" میگن


ببینید و لذت ببرید : )



+ هر گونه سفارشی پذیرفته می شود ^_-


۱۴ نظر

روزِ خاص


تا حالا هیییییچ وقت، قریب به سه ربعِ ساعت یا همون چهل و پنج دقیقه، بیرون حرم منتظر نبودم تا اجازه بدن وسایلام که شامل یک کیف آرشیو ۱۰۰×۷۰ (داخلش، طرحم و برگه هام بعلاوه کار سفارشیِ خوشنویس عزیزمون) جعبه ی رنگ هام و کیف قلموهام بود، از بازرسی عبور کنه و وارد بشم :|
دوشنبه همین وسایلو با خودم از خونه تا حرم حمل کردم و کشون کشون بردم و براحتی از بازرسی عبور کردم.. نهایتا پنج دقیقا معطل شدم تا آرشیوم چک بشه ولی امروز....
کلافه شده بودم
به هر شماره ای که داشتم زنگ زدم و خواستم ببینن اونطرف چه خبره و چرا اجازه ورود نمیدن بهم
خلاصه خودم با مسئولش تماس گرفتم و خواستم پیگیر کارم باشن 

ولی خب شاید باورتون نشه یه آرامشی هم داشتم
طوری که آرشیوُ گذاشتم انتظامات و با کیف دستیم اومدم بیرونِ بست ایستادم و کتابمو ورق زدم : ) همینقدر رها.. چون از خود آقا خواستم اجازه رو صادر کنن. کار دیگه ای از دستم بر نمیومد.. نمی تونستمم اجازه بدم یه اتفاق کوچیک، روانمو بهم بزنه.. 

من ۱۵:۳۰ رسیدم حرم
۱۶:۱۵ دقیقه از بازرسی عبور کردم و رفتم رواق!

چه تجربه ای :دی


+ میرزا 
کم کم دارم پستای تذهیبو تگ می کنم.. تشویق ندارم؟ :d

۱۶ نظر

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره..



توی این یک هفته ای که تقریبا پستی نذاشتم، اتفاقات دلچسب زیادی افتاد

از مراسم خواستگاری خاله بگیرید تا 

تولد یسنا

تا نوشتن بسم الله وسط طرحم

و گرفتن دو تا سفارش کار واسه تذهیب


لطفا واسه دلم دعا کنید..


۲۵ نظر
درباره من
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان