از بعد از نمایشگاه «شکوه شاهنامه» دیگه نه طراحی کردم نه کلاس رفتم.
ترم ۳ هم گذشت و از امروز میخوام کلاسامو شروع کنم و ترم ۴ تذهیبو با خانم ف ادامه بدم.
این جلسه تقریبا تمرینی ندارم بواسطه سفارشایی که دارم شب و روزمو پر میکردن (درگوشی اینم بگم که از تنبلی خودمم بوده. یه جور بی هدف و بی انگیزه بودنه هم مزید بر علته)
یه جا خوندم نوشته بود، هدف اون چیزی نیست که تو میخوای، اون چیزیه که خوابو ازت بگیره و با انگیزه رسیدن به اون هدف، اون چیز، هر لحظه مشتاق انجام دادنش باشی (یا حداقل انجام بخشی از کارایی که تو رو توی مسیر رسیدن بهش سوق میده)
بیایم چسناله نکنیم. اگر بخوایم با جریان این روزامون همراه بشیم عملا مردههای متحرکی هستیم که هییییییچ انگیزهای به بهبود یا تغییر زندگیمون نداریم. اهل مثبتنگری سمی هم نیستم. من تلاشمو برای رسیدن به هدفم میکنم.
هدف؟؟ نهههه اهدافم : ) هر کی هم زورشو داره بیاد جلوی خواستهمو بگیره.
نمیدونم از زندگینامه کی بود که خوندم میگفت تو میتونی همه چیزمو ازم بگیری جز ذهن و فکر و تصوراتمو. اونا رو نمیتونی بگیری.
حالا حکایت این روزای ماهاست که جز سیاهی چیز دیگهای نمیبینیم : )
+ بیاین جملات قشنگی که خوندینو اینجا کامنت کنین
هر چیزی : )