`

اتوبوس‌سواری :دی

امروز ظهر دوبار کنار راننده اتوبوس ایستادم 🤭😂

سوار هر اتوبوسی خواستم بشم، چون بوم نقاشی ۱۰۰×۷۰ دستم بود میرفتم از راننده میخواستم که نیم در ورودی خودشو بزنه تا بومو بذارم اونجا و خودم برم قسمت خانما، آمااا هر دو راننده مهربون، علاوه بر اینکه اجازه دادن، پیشنهادم میدادن که خودمم برم همونجا بایستم تا بومَم نیفته 

خیلی لذت بردم 🤣🤭

کاش همه جا یه «من» بود

 که دغدغه‌ت دغدغه‌ش باشه

چه برای یادگیری خودش باشه و‌ چه حس دلسوزی و ترحم و کمک کردن، بنظرم این کارش خیلی با ارزش بود 

حداقل مشکل منو حل کرد. 

کدوم؟

اینجا رو ببینید

 

بازم ممنون : )

 

۶ نظر

پست ۱۰۲۰!!!

دو هفته‌ای میشه که پرینترم کمرنگ چاپ میکنه از امشبم تنظیمات پرینت اتوکدم بهم ریخته و وقتی پیش نمایش میگیرم میبینم چیزی رو چاپ نمیکنه نمیدونم مشکل از کجاست. سرم درد گرفت :|

کاش یکی بود همیشه در دسترس بود و میتونستم فالفور سوالاتمو بپرسم و اونم زارت جواب بده مثل مربیم نباشه که گاها ۲۴ ساعتم بگذره بازم پیامتو سین نمیکنه :/ خدایا به من هر چی خواستی بدی قبلش جنبه‌شو بده  :||

 

 

+یه طرح صفحه بدرقه زدم که فعلا چارچوب اصلیش قطعی شده و می‌خواستم با اتوکد اندازه‌گیریاشو دقیق در بیارم و از امشب طراحیای جز‌‌ء جزءشو پیش برم که فعلا پرینتر با من یار نبود... فردا ببرم چاپ کنن و ایراد تنظیمات پرینت نرم افزارمو پیدا کنن..

هوف تا فردا...

 

++روزای پنجشنبه هفته در میون چهار تا شاگرد خصوصی چرتکه دارم که بحول و قوه الهی هر چهارتاشون کنسل کردن( نه با هم آشنایی دارن و نه در ارتباطن) فردا مال خودمه و میتونم بیشتر روی طرحم زمان بذارم. این عالیه.

 

 

صفحه بدرقه

👇🏻

 

 

+++ این قدیمیا چه پوست کلفت بودن.. چقدر اذیت میشدن واسه اندازه‌گیری و اجرا‌. لوازم و ابزارایی که الان موجودن، خیلی کارو راحت‌تر و سریعتر کردن اما بازم مخم سوت میکشه وقتی میبینم یه طرح به چه زیبایی حدودا دویست سال پیش اجرا شده بدون هیچ کمکی. بازم هووووففف

 

۶ نظر

ببین چه کرده...

بعد از ۷ سال بالاخره فرشا رو از زیر میز آکواریوم و پایه فلزی گلدونا و مبلا در آوردیم و اماده‌ن که برن قالی‌شویی :/

تو این چند سال پیر دست و کمر من در میومد تا شامپو بکشم ولی بالاخره خانواده (شما بخون دَدی :دی) رضایت دادن که عمل خونه تکونی صحیح انجام بشه :| چون نیاز به نیرو مردونه داشتیم و عملا نه من نه مامان توان بلند کردن اونا رو نداشتیم. 

 

تو این چند روز دو تا سفارش قدیمی داشتم که خاله‌ خانوم امر کرده بودن و تاکید موکد کردن که هر وقت سرت خلوت بود و سفارش نداشتی انجام بده. همون سر صبر. : ) من سر صبرم نمیومد : )))) ولی بعد گفتم محبوبه تو که الان سفارش نداری پس انجامشون بده :/ بالاخره دست از گشادی بر داشتم و نشستم پای قاب و سنگ خاله‌جان

و

تامام شد این شما و این دو نوگل خجسته‌ی تازه از تنور در اومده : ))))

 

 

 

و

 

 

 

 

بیان مثل ایتا می‌مونه کیفیت عکسو بشدت پایین میاره 

حالا درسته با دوربین آیفون عکس نگرفتم اما خب انقدرام افتضاح نیست. :/

محبت کنید رو عکس کلیک کنید تا کیفیت اصلی رو ببینید : )) 

بعله همینقدر با ادب  :|

 

 

+ آدما هر چقدر که امن، اما بازم برای من تا یه جایی میتونن قابل اعتماد باشن‌. حداقل تو بحث درد و دل کردن اینطور بوده.

 

۹ نظر

دستمزد

 

اول اینا رو ببینید و لذت ببرید : )

 

و

 

و میز نسبتا بهم ریخته‌.

 

با نصف دستمزد ظروف مسی، این کتابا رو خریدم. دوست دارم بعد از تذهیب، نگارگری رو شروع کنم و احساس نیازی بود که لازم دونستم الان که توان خریدشونو دارم، اینا رو تهیه کنم. : ) 

 

 

اگر همت کنم، میخوام توی نمایشگاه اردیبهشت سال بعد شرکت کنم و باید از چند وقت قبلتر، شروع میکردم به طراحی تذهیب و عناصر کاربردیش و چیدمان طرحی که مورد پسندمون واقع بشه اما همش دو دو تا چهارتا میکردم و بین استفاده از طلا و گواش طلایی، دو دل بودم. امروز که با بچه‌ها سر صحبتش باز شد، قرار شد فعلا از ب بسم الله شروع کنم تا بعد ببینم چی پیش میاد :دی

 

از دیشب یه نمه اینستاگرام و تلگرام برام وصل شدن، اما بعد قطع شد و دیگه نتونستم وصل بشم البته بقول سمیرا خیلیم تلاش به وصل شدن نمیکنم. 

+ بهم بگین آخرین کتابی که خوندین چی بود؟ اگر مقدور بود در حد یه جمله، یه خط یه پاراگراف :دی ازش بگین ; )

 

کلاه شالگردن خریدم. داخل کلاهش خز داره و ازین شل ماشولاست که از سر آویزون میشه  : ))) خوشم اومده ازش. 

این چند وقت که هوا سرد بود مقاومت خاصی نسبت به خرید یا استفاده از کلاه و شال دستبافم داشتم. اصلا چرا باید شال یه رنگ باشه، کلاه یه رنگ دیگه  : )))))) خر هفت رنگ میشدم قشششششششنگ

 

++ یه تشویق نداره؟ امروز از خونه تا سرکارو با مترو و اتوبوس رفتم. :دی کوه کندم ولی راضیم. : )))))

 اگه نمیدونید قضیه چیه، ارجاعتون میدم به این پست قبل

 

۱۵ نظر

و تامام

۱ـ بالاخره سفارشای این چند وقت تموم شد و عصری تحویل استادم دادم. حداقل یه چند روزی راحتم و سفارش جدیدی ندارم جز اینکه سنگی که خاله سفارش داده بودنو انجام بدم. 

+ از روز پنجشنبه عصر تا جمعه ظهر بیان بالا نمیومد، حتا آدرسشم باز نمیشد چه برسه به اینکه وب دوستانو بتونم باز کنم. حتما خیریتی داشته :دی

۲ـ تا چند وقت پیش کلاسامو با مترو و اتوبوس میرفتم بقول بچه‌ها که هر وقت ازم میپرسیدن الان کجایی و میگفتم تو اتوبوس به مقصد فلان جا، میگفتن خونه دومته انگار، انقدر که توی اتوبوسی تو  :/ تازگیا استفاده از اسنپم خیلی بیشتر شده و پشتم باد خورده و حقیقتا اتوبوس سواری رنج عظیمی شده برام. قبلا واقعا لذت میبردم. حالم خوب بود تو اتوبوس کتاب میخوندم، تمرینامو انجام میدم یا فایلی رو گوش میکردم و نت بر میداشتم اما جدیدا دیگه اون حسو ندارم. با اینکه هزینه‌ها بالا رفته اما باز با خودم میگم عیبی نداره حداقل زودتر میرسم کلاس، یا زودتر میرسم خونه و کارامو انجام میدم.خلاصه که اینجور :| همیشه‌م پرداختام آنلاین و اعتباری بود و این ماه فقط ۲م‌ت هزینه اسنپ دادم تازه خیلی جاها جلو خودمو گرفتم از وسیله نقلیه عمومی استفاده کردم :دی

۳ـ مردان انجلس و دونگی تنها سریالاییه که دوست دارم و براشون تایم میذارم  : ))))) وگرنه کلا فیلم بین نیستم اونم از نوع سریالش. قبلا اینجوری نبودم تازگیا حتا حوصله فیلمای سینمایی رو هم ندارم. بندرت چی بشه کسی معرفی کنه و از چنتا ممیزی رد شده باشه تا ذهنم قبول کنه به دیدنش. 

۴ـ شبی خونه خانعمو جمع شده بودیم که دومادمون یهو در اومد و گفت اینستاگرام و تلگرامم وصل شده و فقط با فلان وی‌پی‌ان میتونی وصل بشی، اونجا بود که فیلترشنی بود که اون وسط بین‌ همه دست به دست میشد ( بخون شِیر میشد :|  )

۵ـ حقیقتا تو این چند روزی که اینترنتا یه خط در میون بود، نبود اینستاگرام خیلی روم تاثیر گذاشت و خیلی به کارای عقب‌ افتادم رسیدم. میدونم دوباره همه چی به روال قبل بر میگرده اما امیدوااااااااارم بتونم رو نفسم غلبه و استفاده‌شو کمتر کنم  -ـ- 

۶ـ اوایل سال سه تا کتاب آموزش محاسبات ذهنی خریده بودم برای شاگردای جدیدم که خب ثبت‌نامشون قطعی نشد و رو دستم موندن، دیشب به لطف خدا سه تا شاگرد ثبت‌نام کردن و اون سه تا کتابم صاحاب! جدید پیدا کردن : ) 

کتابی که خریده بودم ۹۰ ت، الان شده ۲۲۰ ت. وقتی از انتشاراتی قیمت جدیدو پرسیدم، سرم سوت کشید این همه تغییر قیمت توی چندماه. خدایا شکرت :/

۷ـ وقتی به صفحه اصلی وبلاگم سر میزنم دلم میگیره، از این همه سالی که اینجا تنها خاک خورد و فعالیتی درش جریان نداشت. نمیدونم اوضاع به چه صورت پیش میره اما میخوام که متعهد بمونم حداقل به خودم و اینجا. 

خیلی از حرفا و اتفاقات اخیر یا کلا ثبت نشدن یا فقط تو دفاترم نوشته شدن که خب از حق نگذریم دسترسی به اینجا خیلی راحت‌تره تا دفاتر سالها قبل.

 

۸ـ شما چه خبر 

خوبین خوشین سلامتین؟ وصلین یا نه؟

: )

 

 

پ.ن: خب خب خب بجای سه نفر، دو نفر ثبت نام کردن. یکیشون انصراف داد. :/ بی ادب :|

 

۵ نظر

آخدا! یخ زدیما

نمیدونم چقدر تجربه بودن در زمستونای مشهدو دارین ولی هوای امشب جوریه که انگار گذاشتنت تو فریزر و کولرم گرفتن سمتت 

همونقدر سرد و منجمدکننده

 

 

+ مینویسم برای سال‌ها بعد

چهارشنبه و کلاس جذاب با رفقای باحال و پایه کلاس تذهیب

مبحث شیرین اسلیمی ساده و توخالی

۱۰ نظر

۱ بهمن ۰۴

از بعد از نمایشگاه «شکوه شاهنامه» دیگه نه طراحی کردم نه کلاس رفتم.

ترم ۳ هم گذشت و از امروز میخوام کلاسامو شروع کنم و ترم ۴ تذهیبو با خانم ف ادامه بدم.

این جلسه تقریبا تمرینی ندارم بواسطه سفارشایی که دارم شب و روزمو پر میکردن (درگوشی اینم بگم که از تنبلی خودمم بوده. یه جور بی هدف و بی انگیزه بودنه هم مزید بر علته) 

یه جا خوندم نوشته بود، هدف اون چیزی نیست که تو میخوای، اون چیزیه که خوابو ازت بگیره و با انگیزه رسیدن به اون هدف، اون چیز، هر لحظه مشتاق انجام دادنش باشی (یا حداقل انجام بخشی از کارایی که تو رو توی مسیر رسیدن بهش سوق میده)

بیایم چسناله نکنیم. اگر بخوایم با جریان این روزامون همراه بشیم عملا مرده‌های متحرکی هستیم که هییییییچ انگیزه‌ای به بهبود یا تغییر زندگیمون نداریم. اهل مثبت‌نگری سمی هم نیستم. من تلاشمو برای رسیدن به هدفم میکنم.

هدف؟؟ نهههه اهدافم : ) هر کی هم زورشو داره بیاد جلوی خواسته‌مو بگیره.

 

نمیدونم از زندگی‌نامه کی بود که خوندم میگفت تو میتونی همه چیزمو ازم بگیری جز ذهن و فکر و تصوراتمو. اونا رو نمیتونی بگیری.

حالا حکایت این روزای ماهاست که جز سیاهی چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم : )

 

+ بیاین جملات قشنگی که خوندینو اینجا کامنت کنین 

هر چیزی  : ) 

۴ نظر
درباره من
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان