شنبه ۱۴ مرداد ۹۶
مطمئنم اگر سنی کمتر از الان داشتم، خیلی چیزها رو تو وبلاگم می نوشتم تا بخونید.
ولی الان تایپ میشن اما روی حالت پیش نویس می مونن و یه مدت مهمون وبلاگم، تو دل وبلاگم می مونن ولی آینده ی خوبی ندارن و هیچ وقت کامنتی از جانب کسی زیرشون ثبت نمیشه.
+ خب چرا تایپ میشن وقتی سرنوشتی جز حذف شدن ندارن؟
به این خاطر که رقص انگشتانم بر روی صفحه ی کیبورد رو دوست دارم، بهم آرامش میده، میتونه افکارمو منسجم کنه و در خلال تایپ کردن اگر اشکی قراره ریخته بشه بریزه. جایگاه شون همون زباله دونیِ مغزم هستن ولاغیر... همون بهتر که هیچ جا ثبت نشن، ولی...
ولی با کمی ارفاق شاید بتوان اوراقی رو بهش اختصاص داد.
+زیاد دل خوش نباشین شاید همین فردا یکی از همون خاطرات بد مثل یک ماهی که تازه صید شده و پوستش سُره و به فکر فراره، از زیر دستم دربره و شما رو با غمی که در دلش نهفته ست غمگین کنه.
± واران عزیزم تو وبلاگش ختم حدیث کسا گرفتن و از منم خواستن پستشونو تو وبم تبلیغ کنم : )
پس
بشتابید... بشتابید ^_^
که فرصت کمی مونده و از سفره ی پر خیر و برکتی که پهنه بی بهره نمونید ^_^
باید هوای همو داشته باشیم مگه نه؟ ^_^