رفته بودم بانک تا پول بردارم (حالا مثلا بقیه میرن بانک چیکار می کنن 😁) کارت ملی مو دادم به متصدی بانک تا پولمو بده برم پی زندگی م : )) خلاصه یه نگاه به کارت ملی یه نگاه به من
گفت کارت خودته یا خواهرت؟ :||||
+اصن کارت عمه مه پولو بده برم بقیه خوابمو بزنم -_-
گفتم نه جناب کارت خودمه.ـ مشکلی داره؟
+لال بود و دوباره سرشو انداخت پایین. زیرشو امضا کرد و پولو داد.
+چرا من انقددددر بد عکسم آخه؟ -_-
امشب یک چیزی گفتم که یهو بعد از گفتنش ترسیدم..
هیچ وقت نباید از مکر شیطان غافل بود..
هیچ وقت..
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.
چه خوش گفت قیصر امین پور که:
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
+مکوش : )
الان تو کلاسم.
همین چند دقیقه پیش فرشته مهربون برامون هدیه آورد
بگید چی می تونه باشه؟ ^_^
+عکسشو عصری میذارم : )
++اینم از هدیه فرشته مهربون ^_^
ببینید و راضی باشید : )
پک صبحانه
نمیدونم کی و توی کدوم پست بود که دلژین می گفت باید یه جوری کار کنی که هم وظیفه ت نشه و هم هی راه به راه ازت تشکر کنن :دی
تمرینای کلاس طراحی رو نکشیده بودم. یعنی قشششنگ تنبل بازی در آورده بودم و از روز دوشنبه که جلسه آخر هفته قبل بود تا دیروز اصلا یک دونه طرح هم نزدم (تشویق 😁)
امروز به معاونمون پیام دادم که کاری پیش اومده و به کلاس طراحیم نمیرسم و تا ده خودمو میرسونم.
خلاصه اینکه یکم برای مادرجان کار کردیم و تو خونه کوزت وار اینور و اونور و جارو کردیم (اتاق خودمو جارو زدم و سرویس بهداشتی رو شستم :|)
اونوقت هی مامان می گفت محبوبه دیرت نشه
محبوبه مگه امروز زوج نیست کلاست چی پس!
: ))))))
منم هی می گفتم بذارید اینجا رو تمیز کنم.. بذارید اونجا رو تمیز کنم، میرم : ))
حالا از وقتی رسیدم خونه همش ازم تشکر می کنن : )))
انگار نه انگار یکی از اون کارایی که انجام دادم، تمیز کردن اتاق خودم بود :دی
خلاصه اینجوریا : ))))
مریم کوجایی که بیای و شاگردتو ببینی؟ : )))))
هر موقع در زندگی ات نقصی دیدی، نقص مادی و معنوی، نقص روحی و جسمی، به عنوان اولین اقدام، نمازت را بررسی کن؛ شاید در نماز کم می گذاری. البته مومن در دنیا مشکل و سختی هم دارد؛ گاهی مریض می شود، گاهی گرفتار می شود، تصادف می کند. بالاخره انسان مومن با مشکلات درگیر می شود، اما اگر احساس کردی این مشکلات خیلی زیاد و طاقت فرسا شده است یا این مشکلات نباید اینقدر تو را اذیت کند، احتمالا از نمازت کم گذاشته ای. نمازت را درست کن، ان شاءالله مشکلات تو بر طرف می شود. (۳۴/۳۵)
+ و در بخش دیگری از کتابِ "چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟" آمده است:
یکی از علما می فرمود: "سال ها پیش، یک روز خدمت آیت الله بهجت (ره) رفته بودیم. به ایشان گفتم: "راهی به ما نشان دهید تا آدم شویم." آقای بهجت (ره) فرمودند: "نمازتان را اول وقت بخوانید!" این عالم بزرگوار می گوید: "در دلم گفتم حاج آقا مارا تحویل نگرفت. ما که خودمان نماز اول وقت می خوانیم!"
یک سال از آن ماجرا گذشت. قرار بود به یک جلسه مهمانی بروم و در آن مهمانی دوباره خدمت آقای بهجت (ره) برسم. در راه به خودم گفتم: "این دفعه از آقا سوال کنم، ببینم اگر بخواهد راهی معرفی کند تا من به همه جا برسم، چه راهی را معرفی می کند؟"
وقتی خدمتشان رفتم، همراه جمعی بودیم و ایشان داشتند صحبت می کردند. هنوز هیچ سخنی نگفته بودم که ایشان وسط صحبتشان فرمودند: "بعضی ها پیش ما می گویند چکار کنیم تا آدم شویم و رشد پیدا کنیم؟ به ایشان می گوییم نماز اول وقت بخوانید. می روند و سال بعد می آیند، پیش خودشان می گویند حاج آقا ما را تحویل نگرفت! دوباره از حاج آقا بپرسیم که چه باید بکنیم؟ همان حرف بنده را دقیق گوش نکردند و رعایت نکردند، حالا دوباره می خواهند سوال کنند! بابا جان، جواب همان است، همیشه جواب همان است."
این عالم بزرگوار می فرمایند: "من دیگر هیچ حرفی نزدم. آقای بهجت (ره) راست می گفتند. من برخی از نمازهایم را به وقتش نمی خواندم. شروع کردم و آن ها را هم درست کردم." آن عالم بزرگوار کم کم به جاهایی که دلش می خواست و حتی فوق تصورش بود، رسید.(۳۸/۳۹)
+ ممنونم از سمیرای عزیزم بابت معرفی این کتاب دلچسب.
وای که چقدر دوست دارم بشینم و فقط تماشا کنم.
حیف که ترس از ارتفاع دارم وگرنه حتما می رفتم روی نردبوم و بالای پشت بوم خونه و اونجا دراز میکشیدم و نگاش می کردم.
+آخه حیاطمون خیییلی فنچه و اصلا دیده نمیشه
برای همین باید رفت روی نردبوم :|
ابتداعا تصاویرو ببینید : )
حرم زیبا و نوارانی آقا جانم
اسم این رواقو یادم رفت :|
همون رواقیه که عروس دومادا میرن واسه عقد ^_^
ان شاءالله قسمت همه مجرادامون
هدیه زیبای اسی [ مرسی اسی قلب قلمبه : ) ]
دیدار دوم مون بود. سال پیش همین موقع ها همدیگه رو توی حرم دیده بودیم. یا این تفاوت که از لحظه ای که جفتمون وارد صحن جامع شده بودیم، تند تند با هم در تماس بودیم تا همو پیدا کنیم :|
ولی امسال
بذارید نگم که خانم بیست دقیقه تاخیر داشت و من به همراه مادر خانمی روی فرش داغی که گویا در سایه پهن شده بود اما حرارتش حس میشد، نشسته بودیم تا بیاد.
و بذارید براتون تعریف نکنم که چقدر منتظر تماسش بودم که بگه "محبوبه من صحن غدیرم. تو کجایی؟" و من بگم بیا جلو رو به روتم :|
که یهو خیلی ناغافل همینجوری که با مادرم صحبت می کردم دستی جلوی دیدمو گرفت که فهمیدم خود شیطونشه که خواسته اینجوری سوپرایزم کنه ^___^
بعد از ایستادن و رو بوسی و چلوندن همدیگه و ابراز احساست و اینا با کسب اجازه از مادر، دو تایی توی صحن ها و رواق ها دنبال جای خنک می گشتیم برای نشستن و حرف زدن.
+قربون امامم برم که روز میلادشون اجازه دادن برم پابوسشون ^_^
وای که چقدر صحن جمهوری با اون گل کاری ها و تزییناتش قشنگ شده بود ^_^ وقتی داشتم از زیبایی های حرم می گفتم، از گلکاری های روی حوض، اسی گفت حسودیش میشه از اینکه مشهدی نیست و اونجا بود که من گفتم پس چرا هی دارم میگم "من و جدایی از این آستان، خدا نکند" ؟
تقریبا عادت دارم وقتی با فردی هم قدم میشم دستشو بگیرم :دی
شاید باورتون نشه از اول تا موقع خدا نگهداری من و اسی دستامون تو هم گره خورده بود. حتی وقتی توی رواق دارالحجه بودیم و از میون تازه عروس و دومادا عبور می کردیم و براشون ذوق می کردیم، بازم انگشتامون تو هم قفل شده بود.
گفتم عروس و دوماد!
آقا، عروس سیزده ساله تا بحال ندیده بودم :| توی در و همسایه زیاد شنیدم که دختر پونزده ساله رو عروس کردن ولی دیگه سیزده ساله نه!
واسه همه شون آرزوی خوشبختی کردیم و میون دعاها و قدم زدنا، پچ پچ کنان در مورد هر کدومشونم یه چیزی می گفتیم. مثلا بهم میان، عروس قشنگ تره، اون دومادش سَر تره(قشنگ) و ...
حتی انقدر که ذوق زده شده بودم، همینجوری که دست اسی تو دستم بود، رفتم بسمت دختری که بین اقوامشون شکلات پخش می کرد. بهش گفتم میشه به ما هم بدی که برگشت گفت نه. فامیل خودمون مونده (خسیسسسس ایششش :|)
مخلص کلام اینکه توی اون دو ساعتی که با هم بودیم اصلا یک بار هم ساعتمو ندیدم. زمانو چک نکردم.. فقط وقتی به خودمون اومدیم که مکبر داشت اذان می گفت!
+این روزا ذهنم خیلی مشغوله. اونقدری که هم دوست داشتم سریع پست دیدارو بزنم و هم نمی تونستم چیزی بنویسم!
خیلی خوب نشد ولی خب اگر همینو هم نمی گفتم هم از دهن می افتاد و هم همین چند خط رو هم فراموش می کردم (واقعا این همه "هم" لازم بود؟" حالا نمی خواد به روم بیارید.. بی تفاوت عبور کنید :دی)
++ پارسال اسی منو راه میبرد، امسال من اجازه نمی دادم یه گوشه بشینیم : )
+++ خیلی ممنونم دوست جان هم بابت سوپرایزت، و هم برای لحظه ی قشنگی که برام ساختی.. برای انرژی مثبتت و حس خوبی که ازت گرفتم.
❤❤ اصن واسه همه چی ممنونتم : )
++++ شنبه ۱۳۹۷/۵/۱۳
از زبان اسی بخوانید : )