بشدت می ترسم..
روح من تحمل دیدن فیلم ترسناک نداره ولی دیشب خریت کردم و به همراه دختر عموهام یه فیلم ترسناک! (به زعم اونا خیلیم مسخره) دیدم.
از وقتی خان داداش فهمیده فیلم دیدم هی از در اتاقم سرشو میاره داخل و صدای هوا از خودش تولید میکنه و ها، ها می کنه :|
با اینکه اولش می ترسم و به باد حرفای قشنگ می گیرمش ولی بعد دو تایی میزنیم زیر خنده و اون میره بیرون و این منم که برای بار هزارم در و دیوارای اتاقمو انداز برانداز می کنم :|
امروز رفتم مهد ولی هنوز چیزی معلوم نیست و نمیدونم چند چندم.
یعنی خانواده ها هنوز به نتیجه نرسیدن که بچه هاشونو بفرستن کلاس آموزشی یا نه : )))
فقط تنها کاری که کردم این بود که برای کلاس طراحی م خرید کردم ^_^
همین : )
+ امروز بچه ها(همکارام) تا منو دیدن شروع کردن چلوندن و تف تفی کردنم : ))) حالا نمیدونم این بغل شدنا به خاطر سوغات شمال (کوکی) بود یا نه دلتنگم بودن : )))))
سرشار از حس و حال خوبم ^_^
یکی بیاد منو از پای نت بلند کنه :/
کتابمو بده دستم و بگه پاشو بخون
تا نهم بیشتر فرصت نداریا
هنوز نصفه شم نکردی :/
+از شنبه دوباره بر می گردم سر کارم.
واسه مسافرتم یه هفته مرخصی گرفته بودم و به جای اینکه از دوم تیر کلاسام شروع بشه از نهم شروع میشن. نمیدونم کلاس آموزش حروف دارم یا تمرین دیکته فقط یکم استرس دارم. آموزش حروف سخت تره.. به دعاهاتون نیاز دارم : )
منه کم تجربه باید جوری رفتار کنم و آموزش بدم که بچه اولا جذب رفتارم بشه و بعد جذب آموزشم..
کاش میشد دوره های کلاسداری میگذروندم.. کاش..
++دارم زور میزنم بتونم از چیزایی که دوست دارم داشته باشم چشم پوشی کنم تا بتونم لپ تاپ بخرم. نت گوشی چون همیشه در دسترسه نمیذاره به کارام برسم. اراده قوی هم ندارم که نتو تمدید نکنم. مثل امروز.. که بیست و هفت تومن دادم برای شش گیگ، سه ماهه. ضمن اینکه برای کارم هم بهش نیاز دارم ولی با خرجای الان...
هوووففف..
باورم نمیشه چیزی رو که بخاطرش پله های دو سه تا از پاساژ ها رو بالا و پایین کردم و پیدا نکردم، توی سوپری سر کوچه محل اقامتمون در بابلسر پیدا کرده باشم و بعد از دیدنش چنان دستامو بکوبم بهم و به فروشنده ش بگم اونم بدین لطفا ^_^ حتا اگر سه و پونصد گرونتر باشه :| من محو اسپریِ آکاتِ زرد و پدر متعجب از رفتار من :دی
+یه طوری بود می خواستم به بچه ها بسپارم هر کی اومد مشهد برام بیاره -_- انقدر دوسش دارم : ))
بیشتر مردم وقتی بهترین روزهای عمرشان را می گذرانند، نمی دانند که دارند بهترین روزهای عمرشان را می گذرانند.
آلیو کیتریج/الیزابت استروت
+تصویر هم از خودمان است.
اما فراموش کردیم آدرس بکوبیم رویش :|
+یسنا تو نباید بگی رباب؟ تو باید بگی مامانی.
-خب تو هم گفتی رباب (😂)
+آخه مامانی، ربابِ منه.
-پس کو ربابِ من؟ (😂😂)
+خدایا خودت شاهد باش..
خاله ش هنوز رباب نداره ها 😂😂
++ ظهر رسیدیم مشهد.
عکسای سفرو بعدا میذارم.
فقط اینو بگم که این سفر شمال با تمام خاطرات تلخ گذشته ش یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین سفری بود که تجربه کردم.
واقعا دمشون گرم.
غرور آفرین بازی کردن.
تن همه شون سلامت..
به امید روزهایی بهتر و بهتر برای ایرانم، در تمامی عرصه ها.
+ تیترو با لحن! جواد خیابانی بخونید : )