واقعا داریم کجا میریم؟
چرا وضع پوشش این ریختی شده؟
که عار بدونن لباس درست و حسابی بپوشن و بیان بیرون؟
که اگه قبلا موهاشونو از زیر شال و روسری میدادن بیرون
امروز دیگه همونم نمی پوشن!
ببخشید اینو میگم ولی، چقدر مردامون بی غیرت شدن.. و چقدر زنامون بی حیا :(
می خوان نشون بدن که نتیجه حجاب اجباری اینه؟؟
آزادی!
آخه این اسمش آزادیه؟؟
انقدر عقده داریم که مفهوم آزادی رو هم نمیدونیم.
یا نه خوشمون میاد با پوشیدن لباسای بشدت تنگ و باز، نگاه های هرز رو دنبال تن و بدنمون بکشیم!
توی یه مقاله ای خوندم که یه پسر خارجی اومده بود ایران و می گفت" انقدری که توی ایران تحریک میشم، تو کشور خودم تحریک نمیشم".
دیشب تو پاساژ به پدرم گفتم مملکت فقط اسم اسلامو یدک میکشه.
وقتی عرضه این شکلی باشه، قطعا تقاضا هم زیاده. (برداشت آزاد)
وای بر زندگی هامون.
+مرتبط با پست
محمد بن مسلم می گوید : به امام باقر علیه السلام عرض کردم : ای فرزند رسول خدا ! قائم شما چه وقت ظهور خواهد کرد ؟ امام فرمود : « إذا تشبه الرجال بالنساء، و النساء بالرجال، و اکتفی الرجال و بالرجال ، و النساء بالنساء » ؛ « هنگامی که مردها خود را شبیه زنان و زنان خود را شبیه مردان کنند . آن گاه که مردان به مردان اکتفا کرده و زنان به زنان اکتفا کنند .»
مردان و زنان آخرالزّمانی، دچار نوعی "قحط غیرت" می شوند تا جایی که در دفاع از کیان عفّت و نجابت خانواده های خود دچار نوعی بی حسّی و بی میلی می گردند و گاه به عمد، ناموس خویش را در معرض دید نامحرمان قرار می دهند و حتّی به بی عفّتی ها و خودفروشی ایشان رضایت می دهند: "مرد از همسرش انحرافات جنسی را می بیند و اعتراضی نمی کند. از آنچه از طریق خودفروشی به دست می آورد، می گیرد و می خورد. اگر انحراف سراسر وجودش را فراگیرد، اعتراض نمی کند، به آنچه انجام می شود و در حقّش گفته می شود، گوش نمی دهد. پس چنین فردی دیّوث است(که بیگانگان را بر همسر خود وارد می کند). ( إلزام الناصب، ص195.)
++ آه..
می ترسم از روزی که هم رنگ جماعت بشم.
می ترسم.
همه چیز این سفرم برام دوستداشتنیه الا یه چیز
اونم شب و...
می تونید حدس بزنید چی؟! :|
++فروشگاه های خانه و کاشانه چرا باید اجناس چینی بفروشن؟! :|
یعنی تماما چینیا :||
با اینکه قیمتا مفت بود ولی اگر دست و دلم برای دفترچه ای نمی رفت اصلا چیزی نمی خریدم :/
±عکسشو به دلایلی نمی تونم بذارم: ))
وقتایی که توضیح دادن مطلبی برات مقدور نیست
گفتن همین نیم خطی راحتت میکنه.
"تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.."
ادامه از پست قبل
۳- رنگا چی میگه؟! 😶
از دور فکر می کردم بساطیه و یحتمل شال و روسری بساط کرده..
ولی هر چه نزدیک تر میشدیم تعجب مونم بیشتر میشد!
نگو این رنگای دلبر، لواشکن :|
۴- بجان خودم اگه آرد و خمیر و بساط نون پزی بود، امتحان می کردم.
به قول سریال اخراجیا
کی مرد عمله؟؟
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن : )
۱- همیشه می گفتم اصفهان توی تمیزی رتبه یک ایرانو داره.
امروز و امشب نظرم عوض شد و میگم بابلسر از اصفهان سر تره : )
۲- خدایی، بزرگواران! آشغالاتونو توی طبیعت پخش و پلا نکنید.
آخه پوشک بچه؟؟ شیشه دلستر؟؟
اینم 👇 حرکت قشنگ حامی محیط زیست(خودمو میگم 😁✌)
چقدر توی خونه نظافتو رعایت می کنید؟
خوب خوش انصاف منکه میدونم میگی خیلی، خب همین خیلی رو هم توی طبیعت بکار ببر : ) والا بوخدا.. بذار تنها اثری که ازت می مونه، رد پات باشه نه زباله هایی که تُوی اشرف مخلوقات از خودت بجا میذاری :|
+ببینید و لذت ببرید : )
دیروز بعدازظهر یه اسب خوشکلی رو دیدم که با سوارش لب ساحل مشغول گشت زنی بود. یعنی اسبه قششششنگ در حال حرکت، پسماند میداد بیرون :| خب جسارت نباشه ولی واقعا حقت نیست با زبون بسته ها و چهارپایان توی یک ردیف قرار بگیری :| (مخاطبم اونیه که زباله میریزه وگرنه میدونم بلاگرا خاص ترین موجودات روی زمینن (موج مکزیکی 😉)
+مکان عکس برداری← جنگل گلستان
خیلی وقت بود وقتمو در اختیارش قرار نداده بودم.
هر بار میومد خونمون یا خسته و خواب بودم یا اینکه گرم صحبت با این و اون در فضای مجازی. اما دیروز و امروز بیشتر کنارش بودم و عمیقا به هر دومون خوش گذشت. بطوری که هر کسی هر چیزی بهش می گفت در جواب می گفت بذار از خاله جون بپرسم :دی
اون از دیروز که هی بدو بدو و قایم موشک بازی کردیم اینم از امروز ظهر، که بهش قول دادم اگر ناهارشو کامل بخوره، از خونه بی بی برگشتم به اتفاق هم با چوب بستنی هایی که توسط خودم و خودش جمع شده بودن، کاردستی درست کنیم.
عشقم چپ دسته 😂 اول قیچی رو با دست راست گرفت گفت ببین با دست راست گرفتم (خیلی سعی کردیم بهش فشار بیاریم کارهاشو با دست راست انجام بده ولی خب از اون جایی که گفتن حلالزاده به دایی ش میره نشد که بشه :| یه جایی قیچیه تو دستش بد قلقی کرد گفت اَه ه ه ه ه ه ه ه این چرا این شکلیه؟ 😬) 😂
+(آدمکو میبینید؟) این همه زحمت کشیدیم و کارت پستال درست کردیم آخرش میبینم حاج خانوم [یسنا رو میگم : ))) ] داره پشتشو آدمک می کشه و می خواد قیچی کنه!
با چنگ و دندون از کارت پستالم محافظت کردم 😁
++آبجی خانم قصد داره یسنا رو تو مهدی که من درش فعالیت می کنم ثبت نام کنه.. به شدت مخالفم. چون دیدم بچه ای رو که عمه ش همکارمون بود و کلا رفتارش از این رو به اون رو شد 😑 اما باهاش اتمام حجت کردم که من توی مهد فقط مربی م اونم نه مربی یسنا، مربی سال بالا ترا و عملا هییییچ وظیفه ای در قبالش ندارم.. گفت فقط واسه اینکه با تو بره و برگرده میذارمش اونجا 😐 در هر صورت امیدوارم در حد همون قصد و نیت بمونه.
+++چهارشنبه شب نوشتم.
وقتی بی حوصله بری خرید و وسیله خریداری شده رو یادت نباشه جلوی فروشنده ش چک کنی همین میشه که شبی مامان میگه بیار ببینم چی خریدی و میری تو اتاقت که بیاری، تازه چشات باز میشه و میبینی چه کلاه بزرگی گذاشتن سرت :/
+ دارم حاضر میشم برم سر وقتِ فروشنده و مغازه شو بیارم روی سرش -_-
انقدر ذهنم مشغوله که نمیدونم چجوری ظرفای شام رو شستم!
یادم نمیاد کِی شسته شدن؟!
اصن کی رفتم تو آشپزخونه؟!
+ به حافظ تفال زدم و این غزل زیبا اومد.