`

پول نداریم دیگه


پنجم تیر تولد باباییه. درست یک هفته دیگه مونده. 

تصمیم داشتم براشون هولدر موبایل بخرم. تا بحال ندیده بودم.

شبی که مهمان رزق امام رضا بودیم روی ماشین دومادمون دیده بودم و اونجا کنجکاوی و پرس و جو کردم و به فکرم اومد برای بابایی بخرم. 


+واااای چقدر گرون شده 😩 دومادمون ۱۲ خریده بود و من چهاااااااااارده هزاااااااار تومن خریدم 😂😂😂😂


قرار شده توی سفر براشون یک تولد سه نفره بگیریم. من و مامان و بابایی و همونجا بهشون بدم ولی من که میدونم طاقت نمیارم و همون صبح پنجشنبه بهشون میدم 😁


۱۴ نظر

کاسه آبگوشت


فقط اونجایی که میام خونه بی بی و میرم تو آشپزخونه که غذاشونو گرم کنم یهو بی بی میگه

دختر! گرم نکن.. کسی نمی خوره!

بدون اینکه نظر بابا جونو بپرسه 😁


غذا رو میارم و من و بابا جون میشینیم پای سفره. براشون سوپ می ریزم و برای بی بی خیلی کم، آب گوشت.

ما در حال خوردن و بی بی میشینه هی نون تیلیت می کنه.. هی نون تیلیت می کنه و ظرفشو میده تا آب بیشتری بریزم و من با تعجب و بدون هیچ حرفی ظرفشونو لب به لب آب گوشت میریزم. میبینم که درجا همه رو دو لُپی می خوره 😂  یک لیوان دوغم روش 😐


گفت "کسی نمی خوره!" نه؟ 😁😂


۷ نظر

از سری پست های یک یا چند خطی از کتاب منِ او


هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، به تنِ رفیقش، نگاه می کنه. این اولِ لوطی گریه.(۱۳)


"منِ او" از رضا امیرخانی

: )


دوست داشتن آدم ها را می توان از توجه آنها فهمید وگرنه حرف را که همه می توانند بزنند.


پائولوکوئلیو

۱۱ نظر

رویای درهای پلاستیکی


تقریبا یه سالی میشه درای بطری های پلاستیکی رو جمع می کنم.

ماحصل تلاش خودم و خانواده م، دوستان و آشنایان و اقوام وابسته* در خوردن انواع نوشیدنی که درِ پلاستیکی داشته باشه چیزی حدود ۳۶۰ در پلاستیکیه : )))


*اردوی پارک ریحانه رو یادتونه؟ کلیک

اونجام با بچه ها و مامانا درای بطریا رو جمع می کردیم و حتا روز بعدش م یکی از فنچام درای توی مسیر خونه تا مهد رو برام جمع کرد و آورده بود : )))))


برای اطلاع بیشتر و همچنین چرایی این کار

اینجا و اینجا رو بخونید..


حس خوبی داره وقتی میدونم با این کارم می تونم توی خرید حتا یک دونه ویلچر برای نیازمندی سهم اندکی داشته باشم.^_^


شما هم به این پویش بپیوندید.

لذت بخشه.


و من الله التوفیق : )

۱۳ نظر

وضعیت امروز


صبح یه سر به مهد زدم که کتری ای که برای مراسم افطار برده بودم، بیارمش /اگه به خودم بود که اصصصصلا نمی رفتم 😂 منه چادری چجوری یه کتری گنده رو با خودم اینور و اونور بکشم😂😂/

خلاصه مامانم به هر ضرب و زوری که بلد بود منو راهی مهد کرد.

البته خودمم قصد داشتم برم چرا که ساعت هشت و نیم مدیرمون زنگ زدن که محبوبه اگه می تونی ده، ده و نیم مهد باش تا برنامه کلاساتو بهت بگم. گفتم باشه بعدش خوابیدم و بعد تااااازه ده و نیم بیدار شدم 😂 

+خوبی این اعیاد اینه که تا چند روز شیرینی تو خونه هست و وقتایی که عجله داری بری بیرون با خوردن یه دونه ش جلو ضعفه تو می گیره. 


++بالاخره سفرمون قطعی شد و اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی نیفته پنجشنبه صب راهی بابلسر میشیم. فکر می کردیم بریم همون جا و مکان قبلی /فریدونکنار/ ولی سازمان این شهرو انتخاب کرده.


کلاسام از نهم شروع میشه. اگه کلاس پیش دبستانی به حد نصاب برسه باید آموزش حروف داشته باشم وگرنه با بچه های سن بالاتر باید دیکته کار کنم علی برکت الله 😍

تجربه جدیدیه.. میدونم از پسش بر میام چون امیدم به اون بالاییه و میدونم هوامو داره ❤


ازم می خواستن تا قبل از مسافرتمون بیشتر برم مهد و کنارشون باشم و توی تحویل وسایل کمکشون کنم چون معاونمون نمیرسه بیاد و ترم تابستونه برداشته. 

ولی مامانم اجازه نمیده و میگه حق نداری تا بعد سفر و بهبودی وضع ریه ت بری بیرون 😶 

کلی پول دادم برای دکتر ولی همچنان وضع سرفه هام مثل قبله و بهتر نشده.. کمتر شده ولی شدتش.. نه.

خواهرم مسخره میکنه میگه این همه آدم بیرونن و هیچی شون نشده تو با یه روز بیرون رفتن حال و روزت شده این. 

خلاصه اینجوریا...


#دعا ^_-

۱۳ نظر

لبخند سبز


عاشق نور سبزم

یه معنویت خاصی داره

مثل نور گنبد فیروزه ای مسجد جمکران که شبا میدرخشه و عاشقشم.

یا محراب و شبستان مسجدمون وقتایی که انقدر با بچه ها گرم صحبت بودیم و زمان از دستمون در می رفت و وقتی به خودمون می اومدیم که آقای خادم چراغا رو خاموش می کرد و نور سبز شبستان تمام فضای تاریک مسجد رو روحانی و پر نور می کرد.



+بابا مخالف نور سبز برای اتاقمه!

دلیلی هم نداره.. یعنی نپرسیدم.

ولی خدا خواست و دو سه ماهی میشه قاب زرکوب و نور مخفیِ ضریح امام رضا بالای سرمه و دیگه قبل از خواب به سقف خیره نمیشم.. چشم میدوزم به نور سبز بالای سرم و 

السلام علیک یا سلطان.



++ شب و روزای عید نوروز از طرف خان دایی بهم رسید. 

خودشون خادم حرم آقان. گویا اون روزی که خونه ما دعوت بودن بهشون اهدا میشه و ایشونم فراموش می کنن ببرن خونه و موقع بدرقه از روی صندلی عقب ماشینشون بر میدارن و میدنش به من. منم که اصلا و ابدا تعارفی نیستم با یک لبخنده گنده قابو بغل می گیرم و تشکر می کنم.

خیلی یهویی طور.


۱۵ نظر

برای او


گاهی... 

وقتی...

دعامو

مستجاب می کنی...

غمگین میشم!

دلم می گیره از اینکه

نکنه...

دیگه

دوسم نداری!

دیگه

نمی خوای

صدامو بشنوی!

و به فرشته های استجابت دعا بگی

خواسته شو بدین بره پی کارش...



+

بخوانید.

۶ نظر

زشت، اما دوستداشتنی!



«جولیا» زشت بود و کریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب که اصلاً به صورت جولیا نمی‌آمدند.

اولین روز که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بشیند. یادم هست همان روز «ژانت» دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از اوپرسید: «آیا می‌دانی زشت‌ترین دختر این کلاس هستی؟»

همه از این جمله ژانت خنده‌شان گرفت. حتی بعضی از پسرهای کلاس در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و «ویلیام» که همیشه خودش را برای ژانت لوس می‌کرد اضافه کرد: «حتی بین پسرها».

اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمله ای گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند! جولیا جواب داد: "اما ژانت! تو بسیار زیبا و جذاب هستی."

در همان هفته اول جولیا محبوب‌ترین و خواستنی‌ترین عضو کلاس شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می‌خواستند جولیا با آن‌ها هم‌گروه باشد. او برای هر کسی اسم مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می‌گفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کمان داده بود.

حتی به «آقای ساندرز» معلم کلاس، لقب خوش اخلاق‌ترین و باهوش‌ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجیدهایش از دیگران بود که واقعاً به حرف‌هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه‌های مثبت شخصیت هر فرد اشاره می‌کرد. مثلاً به من می‌گفت بزرگترین

نویسنده دنیا و به «سیلویا» خواهرم می‌گفت بزرگ‌ترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب کرده بودم که چگونه جولیا در همان هفته اول متوجّه این موضوع شده بود. سال‌ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شد و من بعد از ۱۰سال وقتی با او برخورد کردم بی‌توجه به قیافه و صورت ظاهری‌اش احساس کردم شدیداً به او علاقه‌مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آن‌ها جای باز می‌کرد.

چند سال پیش وقتی که برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه‌ام را جذابیت سحرآمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی‌اش گفت: «برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود.»

و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم. درحال حاضر من از جولیا یک دختر ۳ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرت‌اند.

روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت: «من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.» و مادرم روز بعد نیمی از دارایی‌های خانواده را به ما بخشید!


📚 @ketab_khani


+من نوشت: سیاست زنانگی داشته 😂 


۱۲ نظر

عید تون مبارک



🌹عیدتون مبارک 🌹


+آقا جانم. 

ما باید نماز عید رو پشت سر شما و به شما اقامه کنیم..

بس نیست؟

بیا که این عید فقط با حضور شما عیده...

که عید واقعی مون ظهور شماست...

حضور شماست.

...اللهم عجل لولیک الفرج...


۱۵ نظر
درباره من


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ


***یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟!***


این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان