الله تویی وز دلم آگاه تویی
درمانده منم دلیل هر راه تویی
گر مورچهای دم زند اندر ته چاه
آگه ز دم مورچه در چاه تویی
...ابوسعید ابوالخیر...
الله تویی وز دلم آگاه تویی
درمانده منم دلیل هر راه تویی
گر مورچهای دم زند اندر ته چاه
آگه ز دم مورچه در چاه تویی
...ابوسعید ابوالخیر...
بخونید..
حتی شده ترجمه شو بخونید
ولی بخونید..
درود بر تو چقدر بر گناهکاران طولانی بودی (که حوصله شان سر می رفت) و چقدر در دلهای مومنان هیبت، بزرگی، ترس و ابهت داشتی.
+فراز ۳۲ دعای حضرت در وداع با ماه رمضان.
شما هم وقتی معلم تونو توی یک مهمونی یا یک جایی میبینی یک علامت تعجب بزرگ روی سرتون سبز میشه؟ /من که اینشکلی بودم شما رو نمیدونم : ) /
+ امشب توی مهمانی افطاری خونه عمه خانمی یکی از بچه های نوباوه مونو دیده بودم که گویا اوشون منو زود تر میبینه و هی به مامانش میگه مامان! خانممون اینجاست .. مامان! خانمونو نیگا /مامانش برام تعریف می کرد😂 در صورتی که من اصلا مربی ش نیستم و گاها میرفتم تو کلاسشون/
از قضا سر سفره شام هم جایی نشسته بودم که قشنگ رو به روش بودم و هی با چشای متعجبش بهم نگاه می کرد. 😂
باور کنید غذامو درست و تمیز می خوردم 😁 نمیدونم دلیل نگاهش چی بوده 😂
بالاخره اتاقمو مرتب کردم :|
لباسامو شستم و توی هاله خیسوندم و رو بند پهن کردم :دی
کشوهای لباسامو مرتب کردم.. لباسای اضافی رو دوباره جدا کردم و بقچه کردم تا بعدا مادر خانمی بهشون رسیدگی کنن.
مانتو و سارافونی که خیلی وقت بود شسته بودم و اما حوصله نداشتم بذارم روی چوبکار اونا رو هم مرتب کردم و آویزون کردم
هیچ وقت نشده لباسامو جلو جلو اتو کنم چون دوباره کاری میشه.. چرا که قبل از اینکه بپوشمشون دوباره اتو میشن. وسواس ندارم اما از چروک لباس خوشم نمیاد.. روسری هامو هم همینطور..
میشورم و تا می کنم و میذارم توی فایلا و هر وقت لازمشون داشتم همونجا اتو می کنم.
فقط مونده خوندن کتابم و تحویلش : )
+چند جز از قرآن هم عقبم :(
کاش توی همین یکی دو روزی که از ماه مبارک مونده، خودمو برسونم :(
وقتی حوصله هیچ کاری ندارم دراز می کشم و آمیرزا بازی می کنم مثل الان :|
۱- افطاری دیشب خونه خان عمو بودم. اما قبلش یه سری به مهد زدم و به بچه ها کمک کردم. ناراحت بودن کنارشون نمی مونم ولی خوشحال شدم وقتی آخر شب پیامی رو که زهره جون توی گروه مربیا برام فرستاده بود و گفته بود خیلی جام خالیه و کلی دعام کردن.
۲- امروز تعطیلیم. (احتمال میدادم برای تحویل وسایل بچه ها برم که خبر دادن لازم نیست)
نمیدونم روزهای دیگه چطوره چون قراره یه روز قبل از آغاز ترم تابستون مدیرمون یه کلاس توجیه ی و همچنین کمک تدریس برام بذاره و خب هنوز فرصتش پیش نیومده بشینیم و اون روز رو مشخص کنیم. (بس که ماشاءالله پر کار و فعالن)
۳- مهدمون یه کلاس طراحی برای تمامی سنین برگزار می کنه.
ثبت نام کردم ولی هنوز نمیدونم با خودم چند چندم. کدوم سبکو دوست دارم؟ گفتم بیخیال بذار شروع بشه بعد یه مشاوره با خود مربیش می گیرم.
۴- دیشب توی مسیر خونه بابا می گفت احتمالا با مرخصی اول ماه (تیر) قبول کنن و مثل دو سه سال پیش بریم فریدونکنار ^__^ عاشق دیوارای سفید شهرشم که وقتی به انتهای کوچه ها نگاه می کنم دریا رو ببینم. ولی دلم از دریا خونِ(یا خونه؟)
کاش بودی.. کاش نمی رفتی..
در آخر اینکه
کتابی که از کتابخونه آوردم هنوز ورقم نزدم چه برسه به خوندن :|
خیلی تنبل شدم.
به قول دختر عموهام وقتی حال نداشته مو دیدن گفتن "روزه تو رو بُرده ها! رنگ به روت نمونده!"
واقعا دیگه توانی برام نمونده و متاسفانه منتظرم زودتر مهمونی زورکی خدا تموم بشه.
+خلاصه اینجوریا..
داشتم این پست فوریه رو می خوندم که متوجه شدم چقدر احساسات بچه ها واقعیه و چقدر رفتارشون مثل ما آدم بزرگاست که با غم یه نفر غمگین میشیم و با اشکش گریه می کنیم.*
کاش وقتی بزرگ میشن مثل یه عده نسبت به غم مردم بی تفاوت نشن. که غم دیگری غم اونم هست و باید تلاش کنه شادی رو به دلش بیاره.
یسنا کوچولوی ما عاشق! برنامه کودک بینوایانِ شبکه پویاست.
وقتی شروع میشه میخ تلویزیون میشه و باهاش هم خوانی می کنه و هر بار تموم شدنش بُغ می کنه و یهو منفجر میشه و میزنه زیر گریه که چرا کوزت مامانشو نتونسته پیدا کنه.
*اینو از این جهت گفتم که هر بار ناراحت بودم بلاگرایی بودن که حالمو پرسیدن و وقتی سفره دلمو به هر سختی و جون کندنی جلوشون باز می کنم حس می کنم که پا به پای من اشک میریزن و گریه می کنن. چقدر خوبه شما رو دارم..
+ شما هم مثل من وقتی فیلم هندی میبینید جعبه دستمال کاغذی کنارتونه؟ :|
هر چقدرم من از سبزی پاک کردن بدم بیاد، بازم نمی تونم به خودم اجازه بدم بقیه با دهان روزه بشینن پاک کنن و من...
البته که وسط پاک کردنا مجبور شدم برم توی حیاط زیر زل آفتاب (الکی) مواظب بچه ها باشم : )))
+ اگر افطاری فردا شبو فاکتور بگیریم، از ظهر امروز مهدمون تعطیل شد.
یحتمل چند روزی استراحت و بعد آغاز ترم تابستون.
دعام می کنید دیگه نه؟ : )