مامان یکی از بچه ها پیام داده که
"باسلام
فرداکلاس تقویتی املابرگزار میشه یانه؟"
+الان من چی جوابشونو بدم؟ :|
مامان یکی از بچه ها پیام داده که
"باسلام
فرداکلاس تقویتی املابرگزار میشه یانه؟"
+الان من چی جوابشونو بدم؟ :|
کاش انقدر صفحات حوادثِ روزنامه ها و مجلات و سایت های مختلفو زیر و رو نمی کردم تا راحت تر می تونستم با این قضیه کنار بیام بلکم باور پذیر تر میشد برام.
از شش تمرینی که گفته بودن بکشم فقط پنج تاشو کشیدم. اونم به سختی :|
ولی هیچ کدومو قبول نکردن و دعوامم کردن که چرا حواسم نبوده به حرفاشون و چرا به جای کشیدن ظروف استیل و شیشه، پلاستیک و کارتن کشیدم :(
نمی خوام حواس پرتی مو توجیه کنما ولی خب تایم اتمام کلاسم و اومدن بچه های دیکته برابری کرده و یحتمل به خاطر همون متوجه کلامشون نشدم :( خلاصه که باید از نو بکشم -_-
+حالا باید بگردم تو جهاز مادرم دنبال ظرف استیل باشم :|
خدایا منو نجات بده :|
انقدر هولم و انقدر چیدمان برنامه ها یهویی شد که الان موندم
۱- بچه ها چند جلسه کلاس دارن؟
۲- قرار بود یک روز در میون باشه، ولی چرا در اولین هفته، هر روز کلاس داشتن؟ 😂
۳- حالا درسته که محیط مهد و همچنین همکارامو دوست دارم(با اینکه همه شون عوض شدن 😁) و یه جورایی دارم تجربه کسب می کنم ولی چرا نمیدونم حقوقم چطوریاست و چند درصد شهریه به من میرسه 😂😂😂
+قشنگ معلومه بی پولی روم تاثیر گذاشته یا بیشتر آبرو ریزی کنم؟! 😄
++ از آخرین جلسه طراحی، قرار بود شیش تا طرح بزنم و برای جلسه بعد که فردا باشه 😰 ببرم با این تفاوت که باید سایه کشی هم انجام بشه؛ حالا من چیکار کرد و عملکردم چجوری بوده:
۱- چهارشنبه ظهر خونه آبجی خانم ناهار دعوت داشتیم و بعد از تایم مهد تااااا اذان مغرب اونجا بودم. تخته شاسی هم یه گوشه کز کرده بود و چپ چپ نگام می کرد و خط و نشون می کشید 😂
۲- پنجشنبه ظهر خونه خاله کوچیکه م به مناسبت اومدن و رفتن اون یکی خاله م یه دورهمی خواهرانه طور 😀 داشتیم که باز هم بعد از تایم مهد و رسیدن خونه و پرت کردن وسایل و یه دوش مختصر، حاضر شدم و به همراه مادر خانمی رفتیم خونه خاله و باز هم تا غروب اونجا بودیم. (نگاه از روی تاسف تخته شاسی و نگاه بروبابای من.. که یعنی خدا جمعه رو ازم نگیره و اینا 😂)
۳- از عواقب شب بیداری و تا بوق سگ بیدار بودن اینه که حتا اگر تا یک بعدازظهر هم [ ناخواسته : ))) ] خواب باشی بازم نای بلند شدن نداری و حس کوفتگی توی تک تک اعضای بدنت حس میشه 😐
تازه خونه ی بی بی هم باید می رفتم. وسایلمو زدم زیر بغلمو راهی خونه بی بی شدم. ناهارو خورده نخورده پریدم توی حیاط دل بااااز بی بی و زیر درخت توت یک عدد صندلی گذاشتم و جلوس فرمودم و شروع کردم به طرح زدن. 😎✌ ماحصل تلاش سه چهار ساعته م، سه عدد نقاشی بود که اگر استادم اوکی داد و تایید شد به نمایش میذارم و اصلا هم ربطی به تنبلی بنده نداره 😑
باید شیش تا بزنم و هنوز سه تای دیگه مونده و نت گوشی هم روشنه!
من می تونم نه؟ 😁
امیدی هست آیا؟ 😀
بعدا نوشت:
یکی بیاد اینو کامل و پر رنگ کنه برام 😩 مچ دستم خسته شد.
+اگر اون تایمی رو که برای چیدن عکسا و آپلودشون اختصاص دادم، دست به قلم :دی میشدم الان تموم شده بود :|
+ امیر حسین بنویس دریا
- دَیییییی یا
+ امیر! یک حرفشو جا انداختیا!!
- نهههه!
+ چرا خاله : )) "ر" شو جا انداختی!
بنویس درررریا
دررریا
* آقا تقصیر من چیه که زبونم نمی چرخه حرف "ر" رو درست و کشدار بگم و همه فکر می کنن میگم "ی" :|||
هر بار گفتم دریا، امیر دَی یا می شنید :/
۱- روز شیرین اما خسته کننده ای بود.
شیرین از این جهت که با مهدی (چون کوثر نیومده بود) کلی حروف و کلمه و اینا ساختیم و خندیدیم و سخت هم، به این خاطر که علاوه بر روخوانی، اینکه موقع دیکته کلمه رو ازم میپرسه و میگه فلان حرف رو هم داره، اذیت کننده ست :( خیلی بی دقته وقتی کلمه رو می نویسه، موقع صدا کشی، یک حرفو جا میندازه و نمی نویسه.. موندم مشقای خونه شو زیاد کنم یا نه؟ میترسم زده بشه.
۲- نتونستم واسه عشقم کادو نخرم..
خداروشکر بچه های الان بواسطه سیسمونی آنچنانی که براشون میذارن از جهت اسباب بازی تامینِ تامینن و خوش بحال من شده و منم با خرید یک جلد کتاب سر و ته شو هم آوردم : ))))) [امروز با مشورت از آبجی خانم بین دو گزینه کتاب یا اسباب بازی، گزینه کتاب انتخاب شد : ) ]
از سر راهم یه سری به کتابفروشی دوستداشتنی م زدم و یک جلد کتاب شازده کوچولو خریدم.
+ مگه میشه بیای کتابفروشی و سری به قفسه های کتاب نزنی؟ اونم کتابفروشی ای که هر روز عناوین کتاب هاش تازه تر و بروز تر میشه؟
اینجا قراره بخش هایی از کتاب "چگونه یک نماز خوب بخوانیم" مرور بشه. وقتی توی قفسه دیدمش سریع گذاشتم روی پیشخوان و رفتم سراغ قفسه بعدی و بعدی : ))))
واقعا مدیریت مالی ندارم البته فقط در زمینه کتاب : )
دوباره موجودی حسابم صفر شد و منتظر آخر ماه هستم :|
اعتراف می کنم دیروز صب گیج ترین فرد عالم بودم و اگر مدیرمون به دادم نمی رسید نمیدونستم دقیقا چه نوع گِلی باید بگیرم روی سرم :|
+ گفته بودم دو تا شاگرد دارم؟؟ مهدی و کوثر.
حالا گفتن نگفتنش مهم نیست، الان میگم :دی
مهدی که هم روخوانیش مشکل داره و هم نوشتن کلمات و ضمن اینکه موقع دیکته دقت نمی کنه و یک حرفو جا میذاره و اصن یه وضی..
کوثرِ کلاس اولی هم چون کلمه ها رو با اعراب یاد گرفته مثل کلمه (بَستَنی) اگه کلمه ای اعراب نداشته باشه به سختی می خونه و فقط برای تقویت روخوانیش اومده.
حالا چرا گفتم دیروز گیج بودم؟
چون روزای زوج از ساعت ۹ - ۱۰:۱۵ خودم همونجا کلاس طراحی دارم و نمیدونم چرا مدیر جانمون به مهدی گفته نُه بیاد مهد؟
توی کلاس بودم و دیدم هر دو کنار هم نشستن و مهدی مشغول خوندن و نوشتنه ^_^ خیالم راحت شد و گوش سپردم به ایرادات استادم.
طریقه درست دست گرفتن شاسی به هنگام طراحی رو بهمون یاد دادن و نمیدونید چققققدر ذوق کردم وقتی برای اولین بار مداد و تخته رو گرفتم و شروع کردم به کشیدن *_*
اینم اولین طرح زدن بنده :دی
ببینید و لذت ببرید : ))))
+ وقتی داشتم به کوثر دیکته می گفتم متوجه شدم هر طور که کلمه رو بگم و ادا کنم، اونم به همون صورت تکرار می کنه و می نویسه : ))))
بهش گفتم بنویس "فوروخت ← فُروخت" دیدم اونم داره فورو می نویسه خخخ
++ دیروز و دیشب نتم بازی در آورده بود و کلی روی اعصابم رژه رفت.
+++ امروز تولد یسناست :| تیر ماهو دوست ندارم.. تولد پشت تولد
پنجم پدر.. دوازدهم یسنا و بیست و هشتم خان داداش
موندم این دو تای آخری (یسنا و خان داداش) رو چجوری از زیر بار کادو دادن در برم و شونه خالی کنم : )))) نظری ندارید؟