`

چطور ممکنه آخه؟


مامان یکی از بچه ها پیام داده که


"‏باسلام 

فرداکلاس تقویتی املابرگزار میشه یانه؟"


+الان من چی جوابشونو بدم؟ :|

۹ نظر

باورِ دوست داشته شدن


کاش انقدر صفحات حوادثِ روزنامه ها و مجلات و سایت های مختلفو زیر و رو نمی کردم تا راحت تر می تونستم با این قضیه کنار بیام بلکم باور پذیر تر میشد برام.

ای خدایی که خالق خرسی، بنده را آفریده ای مرسی : )


از شش تمرینی که گفته بودن بکشم فقط پنج تاشو کشیدم. اونم به سختی :|

ولی هیچ کدومو قبول نکردن و دعوامم کردن که چرا حواسم نبوده به حرفاشون و چرا به جای کشیدن ظروف استیل و شیشه، پلاستیک و کارتن کشیدم :(

نمی خوام حواس پرتی مو توجیه کنما ولی خب تایم اتمام کلاسم و اومدن بچه های دیکته برابری کرده و یحتمل به خاطر همون متوجه کلامشون نشدم :( خلاصه که باید از نو بکشم -_-


+حالا باید بگردم تو جهاز مادرم دنبال ظرف استیل باشم :|

خدایا منو نجات بده :|

۱۴ نظر

خاک وچوک : )))))


انقدر هولم و انقدر چیدمان برنامه ها یهویی شد که الان موندم 

۱- بچه ها چند جلسه کلاس دارن؟ 

۲- قرار بود یک روز در میون باشه، ولی چرا در اولین هفته، هر روز کلاس داشتن؟ 😂

۳- حالا درسته که محیط مهد و همچنین همکارامو دوست دارم(با اینکه همه شون عوض شدن 😁) و یه جورایی دارم تجربه کسب می کنم ولی چرا نمیدونم حقوقم چطوریاست و چند درصد شهریه به من میرسه 😂😂😂

+قشنگ معلومه بی پولی روم تاثیر گذاشته یا بیشتر آبرو ریزی کنم؟! 😄


++ از آخرین جلسه طراحی، قرار بود شیش تا طرح بزنم و برای جلسه بعد که فردا باشه 😰 ببرم با این تفاوت که باید سایه کشی هم انجام بشه؛ حالا من چیکار کرد و عملکردم چجوری بوده:

۱- چهارشنبه ظهر خونه آبجی خانم ناهار دعوت داشتیم و بعد از تایم مهد تااااا اذان مغرب اونجا بودم. تخته شاسی هم یه گوشه کز کرده بود و چپ چپ نگام می کرد و خط و نشون می کشید 😂

۲- پنجشنبه ظهر خونه خاله کوچیکه م به مناسبت اومدن و رفتن اون یکی خاله م یه دورهمی خواهرانه طور 😀 داشتیم که باز هم بعد از تایم مهد و رسیدن خونه و پرت کردن وسایل و یه دوش مختصر، حاضر شدم و به همراه مادر خانمی رفتیم خونه خاله و باز هم تا غروب اونجا بودیم. (نگاه از روی تاسف تخته شاسی و نگاه بروبابای من.. که یعنی خدا جمعه رو ازم نگیره و اینا 😂)

۳- از عواقب شب بیداری و تا بوق سگ بیدار بودن اینه که حتا اگر تا یک بعدازظهر هم [ ناخواسته : ))) ] خواب باشی بازم نای بلند شدن نداری و حس کوفتگی توی تک تک اعضای بدنت حس میشه 😐


تازه خونه ی بی بی هم باید می رفتم. وسایلمو زدم زیر بغلمو راهی خونه بی بی شدم. ناهارو خورده نخورده پریدم توی حیاط دل بااااز بی بی و زیر درخت توت یک عدد صندلی گذاشتم و جلوس فرمودم و شروع کردم به طرح زدن. 😎✌ ماحصل تلاش سه چهار ساعته م، سه عدد نقاشی بود که اگر استادم اوکی داد و تایید شد به نمایش میذارم و اصلا هم ربطی به تنبلی بنده نداره 😑

باید شیش تا بزنم و هنوز سه تای دیگه مونده و نت گوشی هم روشنه!

من می تونم نه؟ 😁

امیدی هست آیا؟ 😀


بعدا نوشت:

یکی بیاد اینو کامل و پر رنگ کنه برام 😩 مچ دستم خسته شد.

+اگر اون تایمی رو که برای چیدن عکسا و آپلودشون اختصاص دادم، دست به قلم :دی میشدم الان تموم شده بود :|


۱۲ نظر

اندر مصائب من در تلفظ حرف "ر"


+ امیر حسین بنویس دریا 

- دَیییییی یا

+ امیر! یک حرفشو جا انداختیا!!

- نهههه!

+ چرا خاله : )) "ر" شو جا انداختی!

بنویس درررریا 

دررریا



* آقا تقصیر من چیه که زبونم نمی چرخه حرف "ر"  رو درست و کشدار بگم و همه فکر می کنن میگم "ی" :|||

هر بار گفتم دریا، امیر دَی یا می شنید :/


۲۱ نظر

اندکی صبر..



یا للعجب!



یسنا(خواهر زاده م) و مهدی (پسر خاله م)

مشغول خوردن نوشابه با قاشق :|

۱۳ نظر

قاچ


یکی این دانیالِ خندوانه رو از برق بکشه 😁

قششنگ داره قر میده 😂

۷ نظر

باز هم کتاب


۱- روز شیرین اما خسته کننده ای بود.

شیرین از این جهت که با مهدی (چون کوثر نیومده بود) کلی حروف و کلمه و اینا ساختیم و خندیدیم و سخت هم، به این خاطر که علاوه بر روخوانی، اینکه موقع دیکته کلمه رو ازم میپرسه و میگه فلان حرف رو هم داره، اذیت کننده ست :( خیلی بی دقته وقتی کلمه رو می نویسه، موقع صدا کشی، یک حرفو جا میندازه و نمی نویسه.. موندم مشقای خونه شو زیاد کنم یا نه؟ میترسم زده بشه.


۲- نتونستم واسه عشقم کادو نخرم..

خداروشکر بچه های الان بواسطه سیسمونی آنچنانی که براشون میذارن از جهت اسباب بازی تامینِ تامینن و خوش بحال من شده و منم با خرید یک جلد کتاب سر و ته شو هم آوردم : ))))) [امروز با مشورت از آبجی خانم بین دو گزینه کتاب یا اسباب بازی، گزینه کتاب انتخاب شد : ) ] 

از سر راهم یه سری به کتابفروشی دوستداشتنی م زدم و یک جلد کتاب شازده کوچولو خریدم.

+ مگه میشه بیای کتابفروشی و سری به قفسه های کتاب نزنی؟ اونم کتابفروشی ای که هر روز عناوین کتاب هاش تازه تر و بروز تر میشه؟

اینجا قراره بخش هایی از کتاب "چگونه یک نماز خوب بخوانیم" مرور بشه. وقتی توی قفسه دیدمش سریع گذاشتم روی پیشخوان و رفتم سراغ قفسه بعدی و بعدی : ))))

واقعا مدیریت مالی ندارم البته فقط در زمینه کتاب : ) 

دوباره موجودی حسابم صفر شد و منتظر آخر ماه هستم :|

۱۹ نظر

پیکاسویِ جوان


اعتراف می کنم دیروز صب گیج ترین فرد عالم بودم و اگر مدیرمون به دادم نمی رسید نمیدونستم دقیقا چه نوع گِلی باید بگیرم روی سرم :|

+ گفته بودم دو تا شاگرد دارم؟؟ مهدی و کوثر. 

حالا گفتن نگفتنش مهم نیست، الان میگم :دی

مهدی که هم روخوانیش مشکل داره و هم نوشتن کلمات و ضمن اینکه موقع دیکته دقت نمی کنه و یک حرفو جا میذاره و اصن یه وضی..

کوثرِ کلاس اولی هم چون کلمه ها رو با اعراب یاد گرفته مثل کلمه (بَستَنی) اگه کلمه ای اعراب نداشته باشه به سختی می خونه و فقط برای تقویت روخوانیش اومده.


حالا چرا گفتم دیروز گیج بودم؟

چون روزای زوج از ساعت ۹ - ۱۰:۱۵ خودم همونجا کلاس طراحی دارم و نمیدونم چرا مدیر جانمون به مهدی گفته نُه بیاد مهد؟ 

توی کلاس بودم و دیدم هر دو کنار هم نشستن و مهدی مشغول خوندن و نوشتنه ^_^ خیالم راحت شد و گوش سپردم به ایرادات استادم.

طریقه درست دست گرفتن شاسی به هنگام طراحی رو بهمون یاد دادن و نمیدونید چققققدر ذوق کردم وقتی برای اولین بار مداد و تخته رو گرفتم و شروع کردم به کشیدن *_*

اینم اولین طرح زدن بنده :دی

ببینید و لذت ببرید : ))))


+ وقتی داشتم به کوثر دیکته می گفتم متوجه شدم هر طور که کلمه رو بگم و ادا کنم، اونم به همون صورت تکرار می کنه و می نویسه : ))))

بهش گفتم بنویس "فوروخت ← فُروخت" دیدم اونم داره فورو می نویسه خخخ

++ دیروز و دیشب نتم بازی در آورده بود و کلی روی اعصابم رژه رفت. 

+++ امروز تولد یسناست :| تیر ماهو دوست ندارم.. تولد پشت تولد

پنجم پدر.. دوازدهم یسنا و بیست و هشتم خان داداش

موندم این دو تای آخری (یسنا و خان داداش) رو چجوری از زیر بار کادو دادن در برم و شونه خالی کنم : )))) نظری ندارید؟

۱۵ نظر
درباره من


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ


***یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟!***


این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان