`

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام



ابا صلت هروی نقل کرده است که روزی مامون به امام رضا علیه السلام گفت :


یا اباالحسن ما را از پدرت امیرالمومنین آگاه ساز که به چه علت قسیم الجنه و النار خوانده شده است:


و این به چه معنا است که این مطلب فکر مرا مشغول ساخته است پس امام رضا علیه السلام به او فرمودند:


ای مامون آیا تو از پدرت و او از پدرانش از ابن عباس


از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل نکردید که گفت از رسول خدا شنیدم می فرمایند:


حب علی ایمان و دشمنی با علی کفر است؟ پس مامون پاسخ داد آری پس حضرت فرمودند:


پس تقسیم می کند بهشت و دوزخ را زمانی که ایمان و کفر بر اساس حب و بغض او باشد.


پس بنابر این او قسیم الجنه و النار است.



دل و جان زنده می شود به ولای تو یا علی

سر و جان زنده می شود به فدای تو یا علی


🍀"علی" دوستا، عیدتون مبارک🍀

روز و روزگارتون علوی : )

۱۴ نظر

حنا حنا می بندیم.. به دست و پا می بندیم.. اگه حنا نباشه آب حنا(طلا! :دی) می بندیم


ساعت ده و نیم بود. تازه سفره شاممونو جمع کرده بودیم که تیلیفونی زنگ زد! :| اِ ببخشید خط رو خط شده!

داشتم می گفتم.. تازه سفره شاممونو جمع کرده بودیم که (این یه خط چقدر آشناست! (آیکون تفکر!!) فکر کنم یه جای دیگه م اینو گفته بودم!

خلاصه سفرمونو تازه جمع کرده بودیم که زنگ در حیاط به صدا در اومد..

کیه کیه در میزنه

درو با لنگر! :| میزنه

نه کسی در زده بود و نه خونه ما درش قدیمیه که لنگر! داشته باشه.

خولاصه داداش کوچیکه میره درو باز می کنه و میگه همسایه دو تا خونه اون طرف ترمون برای دخترش مراسم جشن حنا گرفته گفته که من و مامان بریم.

منم که عااااشق اینجور جشنا و دورهمی هام

مدیونید اگه فکر کنید که من به مامان چشمک زدم که به شرطی باهاتون میام که ظرفای شامو بشورید (من اصصصلا و ابدااا همچین آدم کثیفی نیستم فقط گفتم تا من حاضر شم شما زحمت دو تا بشقاب روی اپنو بکش همین : )  )


آقا جای همه تون سبز (البته فقط خانما :| ) تا پاسی از شب(بخونید نصفه شب! :| ) کلی زدن و رقصیدن و خندیدیم :دی

نوبت به اصل کاری رسید یعنی حنا کردن کف دست علوس ^_^

قرار بود ابتدا هفت دختر مجرد برن جلو و کف دست عروسو حنا کنن و شعر بخونن اما چون هفتامون جور نبود بزرگ مجلس بلند شد و حکم پیش قراولو داشت و با یک سکه دویست تومانی کف دست عروسو حنا گذاشت و ما دخترا مثل جوجه اردک زشت پشت سر خان جون رفتیم و از کف دست عروس حنا برداشتیم تا مگر دکتری، مهندسی بیاد و پاشنه در خونه هامونو از جا بکنه. (قبلنا به شوخی می گفتن ان شاءالله یه کور و کچلی پیدا بشه بیاد بگیرتت -_- از اونجایی که گویا کور و کچل تموم شده و همه دکتر مهندس شدن، ما هم میگیم ان شاءالله یه دکتر مهندسی بیاد و اینا رو بگیره :دی انقدر بی ریا و بی ادعایم (عینک دودی) )

انقدری که همسایه هامون توی مراسمای ازدواج دخترا پسراشون برام دعا کردن که عروس بشم، خودم دعا نکردم. میگما بنده های خدا خیلی عجله دارن من برم خونه بخت، از طرفی شاد کردن دل مومن خیلی ثواب داره... (بقیه شو دخترم خجالت کشید، بگه. خودتون تا آخرش برید دیگه :دی)



+الهی، هر کسی این شب و روزا رو برای آغاز زندگی مشترکش انتخاب کرده، بحق علی خوشبخت و عاقبت بخیر بشه.

++چقدر دلتنگت بودم.

۲۱ نظر

عجله کار شیطونه


من گاهی اوقات که عجله دارم و دنبال چیزی می گردم حتا اگر جلو چشمم باشه نمیبینمش :|

اما وقتی از روی صبر و حوصله می گردم پیداش می کنم

نمیدونم اینایی که عجله دارن و دنبال چیزی می گردن چطور اون وسیله مورد نظر رو پیدا می کنن!!!!


+کامنتا بزودی : )

۸ نظر

*_*


توی دوره ای که همه نا امیدن

همه افسردن

همه آه و ناله می کنن 

و

 وقتی بهشون میرسی میگی حالت چطوره میگه خوب نیستم و بدبختی تمااام زندگی مو گرفته

حضور بعضیا توی زندگیت عین نعمته، خودِ نعمته، برکته، هدیه خداست که باید قدرشو بدونی

که با حرفاشون با امیدایی که میدن

با "درست میشه" هایی که میگن

با "توکل بر خدا" هایی که میگن

باعث میشن یه جون تازه بگیری

اگر خم شدی

دستتو بذاری و روی زانوهاتو بگی 

 مشکلات من به بزرگی خالقی که دارم نیستن. هستن؟ قطعا نه : )


+چقدر خوشحالم که بچه هام پیشرفت کردن.

که مزد تلاشامو با لبخندای خانواده هاشون و دعاهای خیری که برام می کنن، میدن. دیروز مادر مهدی پشت تلفن انقدر ازم تشکر کرد و دعام کرد که اشک تو چشام حلقه بست. مامان کوثر اومده بود و می گفت کوثر دیگه نمی ترسه متنی رو جلوش بذاری تا بخونه. روان خوانیش عالی شده و من اینو مدیون تویَم 😇😍

خدایا شکرت 

الحمد الله رب العالمین.


۷ نظر

عشق دیرینه


امروز باباجون واسه حاج خانمش گوسفند زمین زد.

تقریبا یک هفته ای میشه که حال بی بی بدتر شده و زمین گیر شدن. قبلنا که حال باباجون خوب نبود عموها و یه دونه عمه م تصمیم گرفته بودن هر روز یه نفرشون از صبح تا شب (یک روز کامل) پیش شون باشن تا هم دست کمک بی بی باشن و هم مراقب باباجون.

اما وقتی حالشون بهتر شد، این رفت و آمدا و مراقبتا کم و کمتر شد تا اینکه هر وقت هر کسی فرصت می کرد بهشون سر میزد یا اینکه زنگ میزدن و این دو تا دعوت می کردن خونشون.

حالا این برنامه از امروز که همه دور هم جمع بودن با قرعه کشی باباجون انجام و قبول همه حضار مجلس به پایان رسید. قرار شد در هفته یک روز، یک خانواده پیش بی بی و باباجون باشن تا هم به کارای شخصی بی بی برسن و هم یه جورایی دلگرمی باباجون.


۱۱ نظر

کاش هیچ بلاگری از بلاگستان نره


حالا که مرداد تموم شده، عمیقا دلم برای یه نفر تنگ شده.

کاش بود و کاش میدونستم همچنان اینجا رو می خونه تا از احوالات این روزاش با خبر میشدم.


#فربانو کجایی؟


۱۳ نظر

کلاهبرداری شاخ و دم نداره


عصری یه پیام برام اومده بود با این مضمون که برای باطل نشدن بن هدیه فورا تماس بگیر اینم کد تو بعلاوه یه شماره که کد تهرانو داشت😕

اولش یکم دست دست کردم ولی دو سه ساعت بعد تماس گرفتم

 یه خانم که خییییلی شل و ول حرف میزد گوشی رو برداشت.

سلاملک کردم و گفتم یه پیام برام فرستادن که شماره شما ضمیمه این پیام بود و متن پیام خبر از یه بن هدیه میداد. میشه بپرسم جریان چیه؟

گفت شما خانمِ؟ گفتم فلان (فامیلم) 

گفت ببخشید شما آقایِ؟

😐😑

خانم این فامیلیمه دیگه 😕

خندید و گفت اخه فکر کردم اسمتونه (یکی نیست بگه مگه کری که صدامو تشخیص نمیدی) 😒

 از کجا تماس می گیرین؟

 از مشهد

از مششششششهد اررررررررضا (باور کنید همینقدر کشدار حرف میزد :|)


خب خب خب 

کم کم باید می پرداختیم به بن هدیه (آیکون مالیدن دو کف دست به هم← مثل حرکتی که مگس نگون بخت وقتی روی چیزی می شینه انجام میده 😂)

 شماره موبایلمو می خواست؟

گفتم جااان شماره تلفنمو می خوای چیکار؟

گفت برای یه سری هماهنگیا و اینکه باید کدتو با شماره ت توی سیستم سیو کنم. بگو عزیزم.

خواستم مثل این دختر بچه های تخس و نچسب بگم من عزیزم شما نیستم 😁 ولی نگفتم 😄

خلاصه داشتم خام حرفاش میشدم که گفتم

ببخشید ولی میشه بپرسم جریان این بن ه چیه؟

بن هدیه ی چی؟؟؟


این کش و قوس شماره خواستن اون خانم و همچنین سوال پرسیدن من یکی دو باره دیگم ادامه داشت تا اینکه دیگه صدای اون خانمو نشنیدم و صدای کوبش گوشی تلفن تو سرم طنین انداز شد (خدایی محکم کوبید بیتلبیت -_-)

حالا من موندم و پیام بن هدیه و یه عدد سه رقمی که میگه این کد منه :(

چیکارش کنم؟ بدم بغلی؟ یا بفرستم سطل زباله؟ :|

۱۲ نظر

کاش زمان کش می اومد..



+شامگاه روز عرفه

حرم مطهر



چی بگم آخه؟ :/


وقتی حواست به کارات نباشه و اول صبحی گیج بزنی نتیجه ش میشه اینکه بعد از مسواک زدن، مسواکو برداری و ببری بذاری توی یخچال -_-


۲۴ نظر

قطعا نمی نویسم که دست خطمو به رختون بکشم... یحتمل دلیل دیگه ای داره :|


و در تاریخ بنویسید مربی نوپایی که هر روز با شاگردش کلاس دارد، در پایان تمرین و مشق های منزل نامه ای هر چند یک خطی برای مادر آن طفل می نگاشت اما روز بعد با دفتری سفید بدون انجام دادن ذره ای از آن مشقِ خانه و بالطبع ندیدن آن یادداشت توسط فرد مذکور، رو به رو میشد -_-‌


+ خو چرا دفتر مشقای بچه هاتونو چک نمی کنید ببینید عملکردش توی کلاس چطور بوده؟ هان؟؟ با شمام! :|


۱۳ نظر
درباره من


وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ
لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ
وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ


***یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ/صف2
ای کسانی که ایمان آورده اید! چرا سخنی می گویید که عمل نمی کنید؟!***


این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

قیصر امین پور

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان